به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن

در کوچه های خرمشهر

نویسنده:
مریم شانکی

فرصت دارید این کتاب ارزشمند را تهیه کنید!

در صورت تأخیر یا تغییر قیمت در تامین کتاب، اطلاع‌رسانی خواهد شد.

چاپ جاری: 8
نوع جلد: شومیز
قطع: رقعی
تعداد صفحات: 192
شابک: 9789645061768
سال نشر: 1390
شناسه کتاب: 9906
آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

کتاب در کوچه های خرمشهر آن‌زمان که همه به دنبال دفاع از ایران، حفظ خاک ایران و بیرون راندن متجاوزان از خاک خرمشهر بودند، زنی بود که خوب می‌دانست روزی و روزگاری جنگ تمام می‌شود و از آن خاطره‌ای بر جای می‌ماند؛ خاطره‌ای که جای خالی بسیاری از رزمندگان را با خود خواهد داشت. چون بسیاری از این مردان و زنان آسمانی شهید می‌شدند و از آنها تنها نامی در خاطر مردم خواهد ماند. او ضبط‌ صوت کوچکش را برداشت و قدم‌ به ‌قدم کوچه‌های خرمشهر را پشت سر گذاشت تا دیده‌ها و شنیده‌های این رزمندگان را جمع‌آوری کرده و به ‌عنوان یک سند حفظ کند. حالا هم آنها را در کتابی به نام «در کوچه‌های خرمشهر» منتشر کرده است. مریم شانکی همان زنی است که پا به میدان جنگ گذاشت تا با گفت‌وگوهایی که انجام می‌دهد، بتواند حال و هوای بهشتی آن روزها را حفظ کند و به نسل‌های بعد نشان دهد که روزی مردمانی بودند که جنگ را با همه تلخی‌هایش شیرین نگاه کردند و بی‌هیچ ترسی از شهادت رودرروی دشمن ایستادند.حالا این کتاب تبدیل به اثری جامع شده که گفت‌و‌گوهای مریم شانکی با افرادی چون شهید بهروز مرادی، صالح موسوی فرهاد دشتی، محمد نورانی و همچنین 7 زن خرمشهری را در بر می‌گیرد؛ زنانی که مردانه در برابر تجاوزات دشمن بعثی ایستادگی کرده‌اند.این کتاب، مشکلات روزهای نخستین جنگ، کمبود تدارکات و کمبود نیرو و تجهیزات نظامی، ایثار و فداکاری در برابر دشمن و مقاومت در مقابل اشغال خرمشهر و صحنه‌های دلخراش شهادت شهدا را به‌خوبی روایت می‌کند. قسمتی از کتاب:باورنکردنی بود. بچه‌ها در مسجد جامع سلاح‌های غنیمتی را روی دست گرفته بودند و «کِل» می‌زدند و شادی می‌کردند. دیدن چنین صحنه‌هایی به مردم شهر روحیه می‌داد. از بچه‌های تدارکات و زن‌هایی که در مسجد جامع غذا می‌پختند، گرفته تا پیران و کودکان ... آن روز، خسته از نبردی سنگین، ریوهای عراقی را به سپاه آوردیم. وقتی جهان‌آرا خبر آمدن ما را شنید، از اتاق‌اش بیرون آمد و در حیاط مرا به آغوش کشید و بوسید. صفحه 71

کتاب‌های مشابه







نظرات کاربران

ناموجود
موجود شد باخبرم کن