به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
۸۵٬۰۰۰
تومان
افزودن به سبد خرید

حاج جلال

فرصت دارید این کتاب ارزشمند را تهیه کنید!

در صورت تأخیر یا تغییر قیمت در تامین کتاب، اطلاع‌رسانی خواهد شد.

چاپ جاری: 3
نوع جلد: شومیز
قطع: رقعی
تعداد صفحات: 311
شابک: 9786000335168
سال نشر: 1401
شناسه کتاب: 56214
آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

کتاب «حاج جلال» فصیح‌ترین اثر از ادبیات جنگ است که مردم عادی با آن درگیر بودند. حاج جلال و پسرانش برای جنگ تربیت نشده بودند؛ اما نان‌شان را از زمین درمی‌آوردند و حالا زمین‌شان در خطر بود. باید چه می‌کردند. دست‌به‌کار شدند تا از زمین و سرزمین خود دفاع کنند. حدس و گمانمان درست از آب درآمد و خانم نظری توانست حق مطلب را در نویسندگی این اثر به‌درستی ادا کند. به شکلی که لحن‌ها و صداها درست ازکاردرآمده است. کتاب حاج جلال عاشقانه‌ای است پر از صداقت، احساس و پاکیزگی روستایی. در این کتاب متوجه می‌شوید که حاج جلال چگونه ازدواج کرد و به زندگی پرداخت. سنت‌هایی که در کتاب می‌بینیم هر چند ممکن است امروز برخی از آنها کمرنگ شده باشد؛ اما در کتاب این سنت‌ها به‌درستی و خوب منعکس شده است.

این کتاب، عاشقانه‌ای است پر از صداقت،‌ احساس و پاکیزگی روستایی.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

هشت هفت کیلومتر با قایق توی آب رفتیم تا رسیدیم به اول کانال ماهی و آنجا پیاده شدیم. کانال سیمانی بود و پر بود از جنازه عراقی‌ها. چهاردست‌وپا مجبور شدیم از روی آن‌ها رد شویم. پایم می‌افتاد روی شکم بادکرده شان و صدا می‌داد. چند بار وسط راه عق می‌زدم. اما باید می‌رفتیم، با همه احتیاطی که می‌کردم، آن قدر چهاردست‌وپا رفتیم که دست‌ها و زانوهایم تاول زد.

در بخش دیگر از کتاب می‌خوانیم:

«رویش را که باز کردند، انگار روح از بدنم جدا شد. آرام خوابیده بود. غورۀ من خواب بود. اشک همه صورت و محاسنم را خیس کرده بود. این ابوالقاسم من بود که بی‌‌تفاوت به وجود ما چشم‌‌هایش را بسته بود و قرار نبود بیدار شود. گفتم: «ابوالقاسم؟ غوره بابا! مگر باز هم داری باخدا عبادت مُکنی که ما را نمی‌‌بینی! پا شو ببین کیا آمده‌‌اند...»

حرف‌‌ها و درد دل‌‌هایم با او تمامی نداشت. عزیز آقا کنارم ایستاده و دستم را گرفته بود تا مبادا حالم بیشتر از این خراب شود. دستم را از دستش رها کردم و بردم توی موهای پهن‌‌شده روی پیشانی ابوالقاسم و سرش را نوازش کردم. یاد امام‌حسینی(ع) افتادم که صورتش را روی صورت علی‌‌اکبرش گذاشت و سینه‌به‌سینه فرزندش. خودم را چسباندم روی سینه‌‌اش. انگار که زنده بود. کافی بود چشم‌باز کند و مرا ببیند.»

کتاب‌های مشابه







نظرات کاربران

افزودن به سبد خرید
۸۵٬۰۰۰ تومان