یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
معرفی کتاب
کتاب «حاج جلال» فصیحترین اثر از ادبیات جنگ است که مردم عادی با آن درگیر بودند. حاج جلال و پسرانش برای جنگ تربیت نشده بودند؛ اما نانشان را از زمین درمیآوردند و حالا زمینشان در خطر بود. باید چه میکردند. دستبهکار شدند تا از زمین و سرزمین خود دفاع کنند. حدس و گمانمان درست از آب درآمد و خانم نظری توانست حق مطلب را در نویسندگی این اثر بهدرستی ادا کند. به شکلی که لحنها و صداها درست ازکاردرآمده است. کتاب حاج جلال عاشقانهای است پر از صداقت، احساس و پاکیزگی روستایی. در این کتاب متوجه میشوید که حاج جلال چگونه ازدواج کرد و به زندگی پرداخت. سنتهایی که در کتاب میبینیم هر چند ممکن است امروز برخی از آنها کمرنگ شده باشد؛ اما در کتاب این سنتها بهدرستی و خوب منعکس شده است.
این کتاب، عاشقانهای است پر از صداقت، احساس و پاکیزگی روستایی.
هشت هفت کیلومتر با قایق توی آب رفتیم تا رسیدیم به اول کانال ماهی و آنجا پیاده شدیم. کانال سیمانی بود و پر بود از جنازه عراقیها. چهاردستوپا مجبور شدیم از روی آنها رد شویم. پایم میافتاد روی شکم بادکرده شان و صدا میداد. چند بار وسط راه عق میزدم. اما باید میرفتیم، با همه احتیاطی که میکردم، آن قدر چهاردستوپا رفتیم که دستها و زانوهایم تاول زد.
در بخش دیگر از کتاب میخوانیم:
«رویش را که باز کردند، انگار روح از بدنم جدا شد. آرام خوابیده بود. غورۀ من خواب بود. اشک همه صورت و محاسنم را خیس کرده بود. این ابوالقاسم من بود که بیتفاوت به وجود ما چشمهایش را بسته بود و قرار نبود بیدار شود. گفتم: «ابوالقاسم؟ غوره بابا! مگر باز هم داری باخدا عبادت مُکنی که ما را نمیبینی! پا شو ببین کیا آمدهاند...»
حرفها و درد دلهایم با او تمامی نداشت. عزیز آقا کنارم ایستاده و دستم را گرفته بود تا مبادا حالم بیشتر از این خراب شود. دستم را از دستش رها کردم و بردم توی موهای پهنشده روی پیشانی ابوالقاسم و سرش را نوازش کردم. یاد امامحسینی(ع) افتادم که صورتش را روی صورت علیاکبرش گذاشت و سینهبهسینه فرزندش. خودم را چسباندم روی سینهاش. انگار که زنده بود. کافی بود چشمباز کند و مرا ببیند.»