به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن

کتاب‌های مشابه







وقتی مهتاب گم شد : خاطرات علی خوش لفظ









آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

کتاب این اثر در بردارنده خاطرات علی خوش‌لفظ، همرزم احمد متوسلیان، است. نویسنده در این اثر به فراز و فرودهای زندگی شهید خوش‌لفظ و رابطه او با دیگر شهدا که با آنها عقد اخوت بسته بود، می‌پردازد. از این منظر کتاب حاضر روایتی عاطفی و انسانی از خاطراتی دارد که شهید خوش‌لفظ از همراهان و دوستان شهیدش روایت می‌کند که از جمله این شهدا، شهید علی محمدی است. در لابه‌لای خاطرات وی، روایت‌های ناب و ناگفته‌ای از همرزمانش دیده می‌شود که بخشی از آن به جاودان‌یاد احمد متوسلیان اختصاص دارد. خاطراتی از عملیات‌های مختلف از جمله والفجر 4 و 5، رمضان و مسلم ابن عقیل از دیگر بخش‌های این اثر است. «وقتی مهتاب گم شد» روایت رزمنده‌ای است که از دوستان شهیدش جا می‌ماند و دلیل آن را هم در شهره شدن ‌می‌داند، از این رو تمام تلاش خود را به کار می‌بندد تا در گمنامی به رزمندگان خدمت کند. علی خوش‌لفظ در فتح خرمشهر برای شناسایی باید 14 کیلومتر راه می‌رفت و برمی‌گشت. طی دو هفته این کار را کرد تا بتواند گردان‌ها را از آن مسیر عبور دهد، اما در شب 10 اردیبهشت سال 61 وقتی گردان‌ها را می‌برد، مسیر را گم می‌کند، 700 نفر در تاریکی شب می‌مانند و در این وضعیت بحرانی که هوا هم مهتابی بوده ناگهان هوا ابری می‌شود و باران می‌گیرد. وقتی علی خوش‌لفظ در سومار برای شناسایی می‌رود به تعدادی از عراقی‌ها برمی‌خورد که برای شناسایی آمده بودند. وی در حلقه آن هفت نفر می‌افتد و می‌تواند فرار کند اما هنوز چیزی نگذشته بود که با گروه دیگری از عراقی‌ها مواجه می‌شود و در کمال ناباوری می‌تواند از چنگ آنها نیز فرار کند. علی خوش‌لفظ در منطقه مهران راهکاری را برای عبور سه گردان پیدا می‌کند که در شب عملیات رزمندگان بتوانند از پشت عراقی‌ها را دور بزنند. ودر مقدمه این کتاب آمده است : رفیقی داشتم که می‌گفت: «اینجا ـ جزیره مجنون ـ جای دیوانه‌هاست. دیوانه‌هایی که عاشقاند. عاشقانی که می‌خواهند از راه میانبُر به خدا برسند.» تابستان سال 1365 بود و من با این رفیق راه، راه را گم کرده بودم. کجا؟ در جزیره مجنون؛ وقتی که از خط برمی‌گشتیم. همان دم‌دمای صبح. گرما بالای سی درجه بود و رطوبت هوا بالای هفتاد درصد و ما برای رهایی از گرما و شرجی، بالاپوشمان، فقط یک زیرپیراهن سفید و خیس بود. آنجا، کسی را دیدم که کلاه پشمی زمستانی را تا پایین ابرو پایین کشیده و کنار نیزارها دراز به دراز خوابیده بود. نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و به رفیقم گفتم: «راست گفتی که مجنون جای دیوانه‌هاست.» رفیق راه ـ جلیل شرفی ـ گفت: «فعلاً چاره‌ای نیست جز اینکه مسیر و راه را از این عاقل دیوانه‌نما بپرسیم. از نیروهای اطلاعات عملیات است و بلدِ راه.» پرسیدم: «اخوی، ما راه را گم کرده‌ایم. سه‌راه همت کدام طرف است؟» دو کلمه بیشتر نگفت: «مستقیم برو، می‌رسی به همت.» آن قدر بی‌خیال و بی‌محل این دو کلمه را ادا کرد که از او خوشم نیامد. در پاسخ خِسّت به خرج داده بود. ولی همین دو کلمه مختصر را با رفیق راهم ـ جلیل شرفی ـ عقب جلو کردیم و سه معنی ژرف از آن بیرون کشیدیم؛ اول اینکه، راه رسیدن به همت راه مستقیم است. دوم اینکه رسیدن به راه مستقیم، همت می‌خواهد. و سوم اینکه راه همت، راه مستقیم است و راه مستقیم راه همت. تمام این جملات به یک نتیجه و مقصد می‌رسید. یک ماه بعد، همان جا، از جزیره مجنون، رفیق راهم ـ جلیل شرفی ـ رفت پیش حاج همت و آسمانی شد. * بیست سال بعد، در سال‌های بعد از جنگ، همان بلدچیِ بیخیال، که راه مستقیم را نشانمان داده بود، رفیقم شد و در این دنیایی که جز رفاقت خدا، روی رفاقت کسی نمی‌شود حساب کرد، آن قدر رفیق شدیم که از او پرسیدم: «مرد حسابی، آن چه‌جور آدرس دادن بود؟!» که با این سؤال دست مرا گرفت و به کوچه‌های خاطراتش برد؛ از روزگاری که شش‌ساله بود و در خرمشهر گم شد تا روزی که شانزده‌ساله شد، و بعد از آشنایی با حاج احمد متوسلیان، در مریوان ... »

متن تقریظ مقام معظم رهبری:

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بچّه های همدان؛ بچّه های صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بی ادّعا؛ یاران حسین (علیه السّلام)؛ یاوران دین خدا .. و آنگاه مادران؛ مردآفرینان شجاع و صبور ... و آنگاه فضای معنویّت و معرفت؛ دلهای روشن، همّتها و عزمهای راسخ؛ بصیرتها و دیدهای ماورائی .. اینها و بسی جویبارهای شیرین و خوشگوار دیگر از سرچشمه ی این روایت صادقانه و نگارش استادانه، کام دل مشتاق را غرق لذّت می‌کند و آتش شوق را در آن سرکش‌تر می‌سازد.
راوی، خود یک شهید زنده است. تنِ بشدّت آزرده ی او نتوانسته از سرزندگی و بیداری دل او بکاهد، و الحمدلله ربّ العالمین. نویسنده نیز خود از خیل همین دلدادگان و تجربه دیدگان است.
بر او و بر همه ی آنان گوارا باد فیض رضای الهی؛ ان شاء الله.
درباره ی نگارش این کتاب، آنچه نوشتم کم است؛ لطف این نگارش بیش از اینها است.
مقدّمه ی کتاب یک غزل به تمام معنی است. 95/10/18

معرفی کتاب:

«وقتی مهتاب گم شد» قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش لفظ باشد، روایتی عینی از یک واقعه ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند.

علی خوش لفظ که نامش را به‌خاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته اند، سال ها بعد در نوجوانی، هم‌زمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان ها می شود. همین انقلاب درونی باعث می شود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی اش هم تغییر کند.

علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می شود و آنجاست که درمی یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود به دست می آید، اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند، تا سال ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.

کتاب «وقتی مهتاب گم شد» را می توان در همان سه شرطی که راوی قبل از انتشار کتاب برای نویسنده گذاشت خلاصه کرد؛ جایی در مقدمه که نویسنده در وصف علی خوش لفظ می نویسد :در قید و بند لفظ و تکلف گفتار و آرایه های کلامی نیست و به شدت دور از بزرگ نمایی و ریب و ریا و صادق در روایت و دقیق در نقل حوادث. لذا با صاحب این قلم، چند شرط را برای بازنویسی و نگارش خاطراتش گذاشته است.
اول اینکه قول بدهم اگر برای خدا نیست ننویسم. دوم اینکه برای تائید مطالب، به ویژه فراز و نشیب ها در عملیات ها یا چند و چون گشت و شناسایی ها مطالب را از چند همرزم دیگر بپرسم و اگر تایید کردند، بنویسم، و سوم اینکه به روایت او چیزی نفزایم که شائبه تخیل پیدا نکند.

نظرات کاربران

کتاب‌های مشابه







ناموجود
موجود شد باخبرم کن