به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02191306290
11 ٪
۷۰٬۰۰۰
۶۲٬۳۰۰
تومان
افزودن به سبد خرید

کتاب‌های مشابه







مادر شمشادها - قصه مادر شهیدان موحدی

قصه مادر شهیدان موحدی








1
آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

کتاب «مادر شمشادها»، اثر ارزشمند نرجس شکوریان فرد، در پی روایت عمیق و تاثیرگذار یک خانواده ایرانی، داستان زندگی زنی شجاع و ایثارگر را به تصویر می‌کشد. این کتاب به خصوص به سرگذشت مادران شهید موحدی می‌پردازد، که یکی از فرزندان در بطن انقلاب اسلامی و دیگری در جنگ تحمیلی ایران و عراق جان خود را فدای این سرزمین کرده‌اند. داستانی که بر پایه واقعیت بنا شده است، اما نویسنده با استفاده از زبانی شیوا و عاطفی، آن را به شکل جذاب و خواندنی به عیان می‌گذارد. هر صفحه از این کتاب، خواننده را به دنیایی پر از چالش‌ها و شجاعت‌ها، از سوگ و فراق گرفته تا عشق و ایثار هدایت می‌کند. این اثر به خوبی توانسته است حس همدردی و همدلی را در دل خواننده بیدار کند و با نقل‌قول‌های دلنشین، روایت‌های جذاب و پرکشش را به معرض نمایش بگذارد. 

خواندن کتاب مادر شمشادها را به چه کسانی توصیه می‌کنیم

«مادر شمشادها» جلد دوم از مجموعه‌ای است که به داستان‌های واقعی و الهام‌بخش می‌پردازد و ابعادی از واقعیت را در قالبی داستانی به نمایش می‌گذارد. این کتاب به ویژه به افرادی که به تاریخ معاصر ایران، احساسات انسانی و رشادت‌های زنان در شرایط بحرانی علاقمندند، پیشنهاد می‌شود. همچنین، این اثر برای خوانندگانی که به دنبال کسب بینش‌های عمیق‌تری از زندگی و مقاومت مادران و خانواده‌های شهید هستند، بسیار ارزشمند است. در نهایت، «مادر شمشادها» نه تنها یک داستان جذاب و دلنشین از زندگی و مبارزات یک زن شجاع است، بلکه می‌تواند منبعی از الهام برای نسل‌های جوان باشد که می‌خواهند درک بهتری از تاریخ و ارزش‌های انسانی داشته باشند. اگر به دنبال کتابی با عمق احساسی و روایت‌های واقعی هستید، این کتاب به شدت پیشنهاد می‌شود! 

در بخشی از کتاب مادر شمشادها می‌خوانیم:

نشستم مقابل ضریح امام هشتم. دلم از خوش‌حالی غنج می‌رفت. سرم را بالا آوردم. نگاهی به حرم کردم. خجالت کشیدم. چشمانم را زیر انداختم و آرام گفتم: آقا می‌شود برای ما یک پسر خوب بخواهی. و لبم را گزیدم. یاد نماز جعفر طیار افتادم. یک شوری پیدا کردم برای خواندنش. شور عروسی شانزده ساله که یک دوماهه هم همراهش بود. با امیدی قامت بستم و نماز را خواندم. دعای شیرین بعد از نماز را همان‌جا نشستم و حفظ کردم. بس که شکرقند شده بود برای روح پرتلاطم من. سُبحانَ مَن لَبِسَ العز و الوقار و... همان‌جا همهٔ بچه‌هایم را سپردم دست آقا. این را که به داماد منتظر گفتم، از تقصیر دیر آمدنم گذشت و گفت: همهٔ بچه‌ها؟! مگر چند تا می‌خواهیم؟ گفتم: با این اولیش که تو راهه، بقیه‌اش را نمی‌دونم. چشمانش گشاد شد و صورتش از لبخندی که بعد شد خنده، باز شد. یادش رفت که چقدر منتظرم نشسته. یک‌هو دلمان تنگ شد برای بچه‌هایمان که هنوز یکی‌شان هم به دنیا نیامده بود. پانزده روز از بهار گذشته بود که محمدرضا به دنیا آمد. ما دو تا با دیدن بچه فقط خندیدیم. همه تعجب می‌کردند از سرخوشی‌مان. کلا خیلی باهم که بودیم، خوش می‌گذشت. حالا منِ هفده ساله مادر شده بودم. او هم بابا.

نظرات کاربران

کتاب‌های مشابه