یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
فرصت دارید این کتاب ارزشمند را تهیه کنید!
در صورت تأخیر یا تغییر قیمت در تامین کتاب، اطلاعرسانی خواهد شد.
معرفی کتاب
بامداد خمار روایتی است از عاشقانهٔ دختری ثروتمند و اعیان و پسری نجار از طبقهای متوسط. ماجرای کتاب در روزهای حکمرانی رضاشاه روایت میشود و بااینوجود به مسائل سیاسی و اجتماعی آن دوران نپرداخته است؛ بلکه تنها از زندگی شکوهمند دختری حکایت دارد که با انتخابی نادرست و عشقی کور، خود را سیاهبخت میکند و ثمرهٔ انتخاب اشتباه خود را تا پایان عمر با گوشت و پوست میچشد. هنگامی که سودابه تصمیم به ازدواج با پسری میگیرد که تناسبی با او و خانوادهاش ندارد، مادرش از او میخواهد تا پای صحبتهای عمهاش محبوبه بنشیند تا شاید اشتباهی را که او انجام داده، تکرار نکند.
«موهایش که از جلو حلقهحلقه روی پیشانیاش غلتیده بود، تا آرنج دستش نمایان بود و رگهای آبی زیر پوست تیره بر امتداد عضلات سخت و کشیده میدوید. دوباره گفت: -سلام عرض کردیمها بیاختیار به دو طرف خود نگاه کردم هیچکس نبود؛ - علیک سلام شما ظهرها تعطیل نمیکنید؟ - وقتی منتظر باشم نه. - مگر منتظر بودین؟ - بله - منتظر کی؟ - منتظر شما باز قلبم فروریخت. .... «مگر از روی نعش من رد بشوی.» «اینطور حرف نزنید مامان، خیلی سبک است. از شما بعید است. شما که میدانید من تصمیم خودم را گرفتهام و زن او میشوم.» «پدرت ناراضی است سودابه. خیلی از دستت ناراحت است.» «آخر چرا؟ من که نمیفهمم. خیلی عجیب است ها! یک دختر تحصیلکرده به سن و سال من هنوز نمیتواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد؟ نباید خودش مرد زندگی خودش را انتخاب کند؟» «چرا، میتواند. یک دختر تحصیلکرده امروزی میتواند خودش انتخاب کند. باید خودش انتخاب کند. ولی نباید با پسری ازدواج کند که خیلی راحت دانشکده را ول میکند و میرود دنبال کار پدرش. نباید زن پسر مردی شود که با این ثروت و امکاناتی که دارد که میتواند پسرش را به بهترین دانشگاهها بفرستد، به او میگوید بیا با خودم کار کن، پول توی گچ و سیمان است. نباید زن مردی بشود که پدرش اسم خودش را هم بلد نیست امضاء کند. سودابه، در زندگی فقط چشم و ابرو که شرط نیست. پدر تو شبها تا یکی دو ساعت مطالعه نکند خوابش نمی برد. تو چهطور میتوانی با این خانواده زندگی کنی؟»