به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
10 ٪
۲۸۵٬۰۰۰
۲۵۳٬۷۰۰
تومان
افزودن به سبد خرید

کتاب‌های مشابه







فرزندان ایرانیم (داستان طنز)









آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

درباره کتاب فرزندان ایرانیم:

«فرزندان ایرانیم» خاطرات خود امیریان است؛ خاطره‌هایی از دوره آموزش زمان جنگ. او این خاطرات را با زبان طنز نوشته؛ وقتی می‌گوییم طنز یعنی واقعاً طنز و نه هجو و نه هزل و نه هر چیز دیگری جز طنز. امیریان در این کتاب خاطرات یک نوجوان 15 یا 16 ساله را بیان می‌کند که با دستکاری شناسنامه به جبهه میرود. وقتی این کتاب را می‌خوانید در هر جمله‌اش با یک واژه عامیانه آشنا می‌شوید و این یکی از ویژگی‌های مثبت این کتاب است. کتاب با معرفی نویسنده آغاز می‌شود و آرام وارد صحنه‌‌های داستانی طنزآلود امیریان می‌شود. شرح دوران کودکی، دستکاری شناسنامه برای اعزام به جبهه به علتکمی سن، خاطرات تلخ و شیرین دوران آموزشی در کنار دیگر افراد اعزامی که اکثراً هم سن و سال وی بودهاند، خشم شب و دستپاچگی بچهها و پدید آمدن لحظات به یاد ماندنی، حضور در کلاسهایعقیدتی، غافلگیری و خلع سلاح نگهبانان توسط مسئولین گروهان‌ها و درگیری با مسئولین توسط بچههای آسایشگاه طی یک برنامه از پیش تعیین شده، تنبیهها و تشویقها و ... محتوای این خاطرات را در بر میگیرد.

فرزندان ایرانیم را به چه کسانی توصیه می‌کنیم؟

اگر میخواهید نوجوان‌ها را با فضای جبهه و جنگ آشنا کنید این کتاب را به شما توصیه می‌کنیم. نویسنده با استفاده از طنز کلام و موقعیت، تلخ‌ترین روایت‌ها را خواندنی و جذاب می‌کند و به ویژه در این اثر، فضای خشک و خشن جنگ را برای مخاطبان نوجوان خواندنی و شیرین می‌نماید. این کتاب برای گروه سنی نوجوانان و با زبانی داستانی نوشته شده و در 60 فصل متن و یک فصل نامهها تدوین شده است. همه این ویژگی‌ها باعث شده تا این کتاب برای مخاطب نوجوان و شاد بزرگسال یک کتاب طنز خواندنی به حساب می‌آید.

بخشی از کتاب فرزندان ایرانیم:

«اصغر حرف علی اکبری را قطع کرد:
- ثواب کار را ضایع نکن. صلوات بفرستید و تمومش کنید.
صلوات فرستادیم و متفرق شدیم؛ اما من برق انتقام را در چشمان رحیم و مجید می‌دیدم.
همان شب خسته و خرد و خمیر غرق در خواب بودم که ناگهان صدای شلیک گلوله بلند شد و فریاد و همهمه. هراسان از خواب پریدم. تا چشم باز کردم، دماغ و چشمانم شروع کرد به سوختن. داشتم خفه می‌شدم. از تخت پریدم پایین. فضای آسایشگاه را چیزی مثل مه فرا گرفته بود. صدای شلیک گلوله و سوت فرمانده قاطی جیغ و فریاد بچه‌ها شده بود. هیچ‌جا را نمی‌دیدم. کورمال کورمال طرف در آسایشگاه دویدم. در بسته بود و فرمانده را دیدم که ماسک بر صورت تیراندازی می‌کرد و بچه‌ها مثل گلۀ گرگ‌زده به این طرف و آن طرف می‌دویدند. یک لحظه باد خنکی از طرف سقف پایین آمد. پنکه‌های سقف به کار افتاد.»

برچسب ها :

طنز نوجوان

نظرات کاربران

کتاب‌های مشابه