یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
فرصت دارید این کتاب ارزشمند را تهیه کنید!
در صورت تأخیر یا تغییر قیمت در تامین کتاب، اطلاعرسانی خواهد شد.
معرفی کتاب
«رؤیای بعدازظهر» داستان پسری نوجوان را روایت میکند که به ناگاه به دنیای چند سال گذشته پرت میشود. او هنگام تعمیر چراغمطالعهاش، با جرقه برق بیهوش شده و وقتی چشمش را باز میکند، متوجه تغییرات در اطراف خود میشود. این اتفاق سبب شده تا او به سالهای پیش از انقلاب و به بحبوحه حوادث آن ایام سفر کند.
«ماجرا درست از وقتی شروع شد که چراغمطالعه اتاقم خراب شد و خواستم خودم درستش کنم. ساعت دقیقاً دو بعدازظهر بود و همه خواب بودند. به آشپزخانه رفتم و از توی میز ابزار بابا پیچگوشتی و انبردست را برداشتم؛ البته بیسروصدا، چون اگر مامان میفهمید، حسابم را میرسید و دیگر خبری از کتابخواندن بعدازظهر نبود که حق هم داشت؛ یعنی حالا میفهمم حق داشت. مادرها همیشه حق دارند. با پیچگوشتی به جان چراغ افتادم؛ بدون آنکه دوشاخهاش را از پریز بیرون بکشم. یکدفعه چراغ جرقه زد. تکان شدیدی خوردم. انگار نیروی خیلی زیادی هلم داد و پرتم کرد گوشه اتاق. نفهمیدم چه مدت به همان حال مانده بودم. وقتی چشمباز کردم، هوا هنوز روشن بود. درد توی دست راست و کتفم پیچیده بود. آهسته دستم را بلند کردم و بهش نگاه کردم. طوری نشده بود. تکانش دادم. باز و بستهاش کردم. سالم بود؛ فقط درد داشت. خدا را شکر کردم سالم است و عیبی نکرده. آهسته بلند شدم و نشستم. عینکم را که کنارم افتاده بود برداشتم و به چشمم زدم. نگاهم را دور اتاق گرداندم. تازه آن موقع بود که متوجه غیرعادی بودن اتاق شدم...».