به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن

کتاب‌های مشابه







وقتی دلی









آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

در میان انبوه داستان‌های تاریخی، برخی روایت‌ها چنان در عمق جان می‌نشینند که نه تنها گذر زمان را به فراموشی می‌سپارند، بلکه خواننده را به تاملاتی ژرف درباره معنا و ارزش زندگی فرامی‌خوانند. کتاب «وقتی دلی» اثر محمدحسن شهسواری، یکی از همان آثار ماندگار و تأثیرگذار است که تاروپود تاریخ، ایمان و عشق را در هم می‌تنید تا حماسه‌ای انسانی را روایت کند که هر وجب از آن، درس‌های ناگفته بسیاری برای امروز ما در خود دارد.

درباره کتاب «وقتی دلی» 

«وقتی دلی» رمانی تاریخی و مذهبی است که به زندگی پرشور و سرنوشت مصعب بن عمیر، از نخستین و برجسته‌ترین مسلمانان صدر اسلام، می‌پردازد. این کتاب ما را به قلب مکه و مدینه در سپیده دم ظهور اسلام می‌برد و دگرگونی شگفت‌انگیز جوانی را به تصویر می‌کشد که در اوج ثروت، زیبایی و شهرت، دل در گرو ندایی آسمانی می‌سپارد و مسیری را برمی‌گزیند که او را از همه تعلقات دنیوی جدا کرده و در نهایت، به بالاترین درجه فداکاری رهنمون می‌سازد: شهادت در راه آرمانی که به آن عشق می‌ورزید.  داستان از جوانی مصعب آغاز می‌شود؛ اشراف‌زاده‌ای ثروتمند و خوش‌سیما که نازپرورده دامان خانواده‌ای بزرگ در مکه است. آنچنان که گفته می‌شد، زیبایی او دل تمام دختران شهر را می‌ربود و زندگی‌اش سراسر تجمل و ناز بود. اما در پس این ظاهر فریبنده، قلبی جستجوگر نهفته بود که با شنیدن پیام توحید محمد امین(ص)، آرام و قرار خود را از دست داد. گرویدن مصعب به اسلام، چونان صاعقه‌ای بر آسمان مکه فرود آمد. کفار قریش که همواره اسلام را آیین فقرا می‌پنداشتند، با ایمان آوردن این جوان اصیل و ثروتمند سخت به خشم آمدند. این انتخاب، سرآغاز راه پررنجی بود که مصعب را با آزار، تهدید و محرومیت از تمام دارایی‌های دنیوی روبه‌رو ساخت. شهسواری با قلمی روان و تأثیرگذار، این گذار عمیق را از قصرهای مجلل مکه تا میدان نبرد احد به دقت ترسیم می‌کند. نویسنده تنها به گزارش وقایع تاریخی بسنده نمی‌کند، بلکه درونی‌ترین کشمکش‌ها، عواطف و ایمان راسخ این شخصیت تاریخی را به گونه‌ای روایت می‌کند که گویی مخاطب در کنار مصعب قدم می‌زند و تحول او را از نزدیک لمس می‌کند. اوج این مسیر، در صحنه‌ای جان‌گداز رقم می‌خورد؛ جایی که مصعب، آن جوان زیبا و ثروتمند دیروز، در جنگ احد با از دست دادن دو دستش همچنان پرچمدار ایمان می‌ماند و نهایتاً با نیزه‌ای که به سینه‌اش فرومی‌آید، به آرزوی دیرین خود که همان شهادت در راه خداست، نایل می‌آید. این تصویر، نماد کامل تبدیل «زیبایی دنیوی» به «جمال ابدی ایثار» است.
چرا باید این کتاب را خواند؟
خواندن «وقتی دلی» تنها مرور یک داستان تاریخی نیست، بلکه سفری است به عمق معنای انتخاب، آزادی و فداکاری. این کتاب به ما می‌آموزد که گاهی ارزشمندترین دستاوردهای انسان، در رها کردن تمام داشته‌های ظاهری و درونی کردن حقیقتی ژرف نهفته است. داستان مصعب بن عمیر، پاسخی هنرمندانه به پرسش‌های همیشگی بشر درباره عشق حقیقی، موفقیت و سبک زندگی اصیل است. او به ما نشان می‌دهد که ثروت و زیبایی می‌توانند وسیله‌ای برای رشد باشند، نه هدف نهایی زندگی. همچنین، این رمان با تصویرسازی قدرتمند خود از روزهای آغازین اسلام، درکی ملموس و عاطفی از سختی‌ها و هزینه‌های پرداخته شده برای بقای این آیین به خواننده منتقل می‌کند و بر اهمیت پاسداری از ارزش‌های انسانی و دینی تاکید می‌ورزد. شیوه روایت داستانی و ادبی شهسواری، تاریخ را از پشت شیشه‌های موزه بیرون آورده و به اتفاقی زنده و جاری تبدیل می‌کند که مخاطب امروزی به راحتی با آن ارتباط برقرار می‌کند.

خواندن کتاب «وقتی دلی» را به چه کسانی توصیه می‌کنیم؟

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به رمان‌های ایرانی، داستان‌های مذهبی و تاریخی پیشنهاد می‌کنیم. همچنین برای کسانی که به دنبال خوانش داستانی عمیق از زندگی شخصیت‌های تأثیرگذار تاریخ اسلام هستند، «وقتی دلی» گزینه‌ای ایده‌آل است. جوانان جویای معنا و الگوهای زندگی ساز نیز در این اثر، داستانی الهام‌بخش خواهند یافت که به آن‌ها می‌آموزد چگونه می‌توان در مدرن‌ترین جوامع نیز، مسیری اصیل و پرشکوه بر مبنای ایمان و ایثار را برگزید.

در بخشی از کتاب «وقتی دلی» می‌خوانیم

ماه صَفرِ سال شصت و یک هجری، حوالی مدینه؛ کوره‌ی مذاب خورشید، آشنای دیرین صحرا، برای آرامیدن هزاران باره تا ساعتی دیگر سر بر بالین خاک می‌گذاشت. پیرزنی پُرسال که هشتاد تابستان را از پی خود بر دوش می‌کشید، از تک چادر آن حوالی بیرون آمد؛ چادری کوچک میان قبرستان بر سر مزاری که آشکارا از دیگر قبرها، بیش‌تر مراقبت شده بود. صدایی از دور آمد و پیرزن سر برگرداند. کاروانی کوچک، سه شتر با سوار و یکی دو پیاده، نزدیک می‌شدند. پیرزن رو به قبر گفت: «پس هنوز کسانی هستند که پیش از ورود به شهر پیامبر، از شما یاد کنند.» پیرزن لختی به کاروان کوچک نگریست و سپس داخل چادر که می‌شد، رو به قبر کرد: «مهمان داریم.» همه‌ی مردان و زنان آن کاروان کوچک سیه‌چرده بودند؛ زن و مرد و کودک و پیر. روی شتر اول پیرمردی هفتاد ساله، حارث بن داود، نشسته بود. دو مرد میان‌سال با پای پیاده پیشاپیش کاروان می‌‌آمدند. یکی جعفرِ پنجاه ساله، پسر حارث و دیگری علیِ چهل ساله داماد حارث. و دیگران عروس و دختر و فرزندان‌شان. بر روی دو شتر دیگر که دوشادوش هم پیش می‌آمدند، یکی عروس حارث و دیگری دختر حارث با فرزندشان نشسته‌ بودند. عروس حارث سر در گوش دختر او کرد: «تو که دختر حارث هستی، نمی‌دانی چرا به حبشه بازنمی‌گردیم؟ مگر نه این که در حبشه از هر کودکی بپرسی عزیزترین مردم این دیار کیست، پاسخ می‌شنوی خاندان حارث بن داود؟ هنوز حکمت ادامه‌ی این سفر را پس از خبر شهادت مولای‌مان حسین بن علی نفهمیده‌ام.» دختر حارث با نگاه، عروس را متوجه‌ پیش رو کرد. حارث سر برگرداند و آن دو را دید: «عروس! در ذهن خود این جمله را تکرار کن تا فراموشت نشود: ما به سفر نیامده‌ایم، ما هجرت کرده‌ایم.» و صدایش را بلندتر کرد تا همه بشنوند: «هیچ گاه از خود پرسیده‌اید چرا خاندان ما عزیزترین مردمان دیارمان بودند؟ به سبب مال و اموال؟ حاشا که خود می‌دانید چنین نیست... به دلیل مقام و جاه؟ چیزی که همواره از آن رو گردانده‌ایم؟...، عزت ما حتی به این سبب نیست که اولین خاندان مسلمان حبشه‌ایم. پدرم داود، من که حارث باشم، و پسرم جعفر، از این رو محبت خلایق را به خود پایدار دیده‌ایم که نه فقط اولین خاندان مسلمان بوده‌ایم بلکه همواره کوشیده‌ایم بهترینِ آنان باشیم. هجرت ما به حجاز و بودن در رکاب حسین بن علی نیز، از همین رو بود و لاغیر.» حارث هیچ سعی نکرد بغضی را که گلویش را می‌فشرد پنهان کند: «تقدیر، این سعادت را از ما گرفت. اینک سکوت کنید.» حارث با دست گورستان را که اینک کاروان به آن نزدیک شده بود، نشان داد: «اینک مزار شهدای احد! به محضر کسانی نزدیک می‌شویم که پیامبر در باره‌شان فرمودند: ای مردم، آن‌ها را زیارت کنید، نزدشان بیایید و بر آن‌ها سلام کنید. به کسی که جان من در دست اوست سوگند که هرگز سلام نکرد مسلمانی بر آن‌ها تا روز قیامت، مگر این که جواب سلامش را می‌دهند.» جز صدای باد که میان خارهای صحرا می‌پیچید، چیزی سکوت را نمی‌خراشید. اندکی گذشت. علی سر در گوش جعفر کرد: «یعنی مزار مصعب بن عمیر همین جاست؟» جعفر با نگاه، پهنه‌ی صحرا را ‌کاوید: «استخوان‌هایم توان تحمل این روح در حال پرواز را ندارد. بوی پیامبر در هوای این جا موج می‌زند. باور می‌کنی بخشی از خون ایشان بر خاک این جا ریخته است؟ صدای چکاچک ذوالفقار را می‌شنوم که پیامبر را از زخم شمشیر مکیان در امان می‌دارد... جگر بیرون آمده‌ی حمزه، سیدالشهدا، برابر چشمانم است و تن زخمی و پاره شده‌ی بسیاری دیگر... و عزیزمان مصعب، پرچمدار لشکر اسلام...»

نظرات کاربران

کتاب‌های مشابه







ناموجود
موجود شد باخبرم کن