یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
معرفی کتاب
کتاب «آقای ایرانی» اثری تأثیرگذار است که زندگی و خاطرات مصطفی علی دادی، یکی از شهدای مدافع سلامت را به تصویر میکشد. مصطفی، جوانی دهه هفتادی بود که با جانفشانی و همت بلند خود در روزهای سخت شیوع کرونا، به تولید ماسک و مواد ضدعفونی مشغول شد و با تشکیل گروه «سربازان گمنام» به کمک آسیبدیدگان از این بحران شتافت. او که الگویش شهید ابراهیم هادی بود، در مسیر خدمت به سلامت مردم به شهادت رسید و این کتاب روایتگر قصهای از ایثار، انگیزه و از خودگذشتگی جوانی است که تا پایان، پای آرمانهای خود ایستاد.
«آقای ایرانی» داستان زندگی شخصیتی است که از جنس همان جوانانی است که برای اعتلای جامعه و کمک به همنوعان خود بدون هیچ چشمداشتی در میدان حضور یافتند. مصطفی علی دادی نمونهای بارز از ایثار و جوانمردی است که در شرایط بحرانی و پیچیده، دغدغهمند سلامت مردم شد و با عملکردی خالصانه و قدمهایی استوار، جبهه نبرد با ویروس کرونا را ترک نکرد. کتاب نه تنها شرح خاطرات و زندگی کوتاه اما پرثمر مصطفی را بیان میکند، بلکه تصویرگر فضای اجتماعی و فرهنگی آن ایام و روحیهای است که بر بسیاری از جوانان حاکم بود. نشر «شهید ابراهیم هادی» با انتشار این اثر، تلاش کرده تا داستان زندگی این شهید عزیز را به نسلهای بعدی منتقل کند و الگوی آنها در مسئولیتپذیری و ایثار قرار دهد.
چرا باید این کتاب را خواند؟
مطالعه «آقای ایرانی» فرصت کمیابی است برای آشنایی با چهره واقعی ایثارگریهای مدافعان سلامت در یکی از سختترین دورانهای معاصر. این کتاب روح انگیزههای انسانی، فداکاری و عشق به خدمت را به مخاطب منتقل میکند و یادآور میشود که هرچه جامعه پیشرفتهتر باشد، قهرمانان گمنام هم بیشتر میدرخشند. خواندن این کتاب الهامبخش، هر خوانندهای را به تفکر در مسئولیت اجتماعی و ارزشهای والای انسانی وا میدارد و درباره جوانانی که با وجود سن کم، دنیایی بزرگ در خدمت به دیگران بنا کردند، حکایت میگوید.
این کتاب برای کسانی که به دنبال الگوهای واقعی از ایثار، جهاد و مسئولیتپذیری اجتماعی هستند، بسیار مناسب است. همچنین مطالعه آن به علاقهمندان زندگینامه شهدای مدافع سلامت، فعالان عرصه پزشکی و بهداشتی و تمامی جوانانی که به دنبال انگیزه و راهنمایی در مسیر خدمت به جامعهاند، توصیه میشود. افرادی که دغدغه فرهنگی و اجتماعی دارند و میخواهند از واقعیتهای انساندوستی در روزگار بحران اطلاعات به دست آورند، این اثر را یافتهای ارزشمند خواهند شناخت. «آقای ایرانی» پلی است میان نسلهای گذشته و آینده تا ارزشهای بلند ایثار را جاودانه نگه دارد.
دو سه روز مانده بود به عید، هیچکس حال و هوای عید نداشت. نوروز 99 با عید سالهای پیش بسیار متفاوت و غم انگیز بود. هر سال برای گذراندن ایام تعطیلات به شهرستان میرفتیم. بروجرد و یا کرمانشاه مقصد همیشگی ما بود. اما این بار فرق میکرد. تصمیم گرفتیم به ویلای یکی از اقوام در دماوند برویم. صبح روز چهارشنبه سوری به سمت دماوند راه افتادیم. مشغلهٔ مصطفی آنقدر زیاد بود که میدانستم همان دو سه روز اول به تهران بر میگردد، صبح تا عصر مشغول کار در ناجا بود و عصر تا شب هم کارهای پایگاه. این چند روز فرصت خوبی برای استراحت او بود. اما وقت مصطفی به قدری پر شده بود که فرصت و مجالی برای تفریح در دشتهای زیبا و سرسبز دماوند نداشت. بر چشم بهم زدنی چند روز گذشت. من و مصطفی علاقه زیادی به گل و گیاه داشتیم. روز دوم عید بود. مشغول آب دادن به گلهای باغچه بودم که مصطفی با لباس زیبایش وارد حیاط شد، فهمیدم قصد رفتن دارد، کنارم آمد و گفت: ببخشید، میدونم تو عید باید کنارت باشم و از تو در این شرایط مراقبت کنم. اما کاری پیش اومده باید به پایگاه برگردم. دلم میخواست کنارم بماند اما همیشه طوری زندگی میکردم که سد راه برای کارهای جهادیاش نباشم. به او گفتم اگر نمیرفتی بهتر بود اما قول بده سریع برگردی. لبخندی زد و چند قدم به سمت ماشین رفت. همین طور که کتش را میپوشید گفت: چند محموله مواد ضد عفونی برای پایگاه اومده میخوام برم تحویل بگیرم، قراره بعد از تحویل معابر پرتردد محل رو ضد عفونی کنیم. بعد ادامه داد: آنقدر این مواد قوی هست که باید ماسک جنگی به صورتمون بزنیم تا شیمیایی نشیم. با این حرفی که زد ترس به سراغم آمد. فقط به او گفتم: مواظب خودت باش. مثل همیشه دستی برایم تکان داد و از ویلا بیرون رفت. تا فردا شب در تهران مشغول کار بود. در این دو روز دست و دلم به کاری نمیرفت، همیشه استرس سلامتی مصطفی همراهم بود. چیزی از غروب آفتاب نگذشته بود، هوا تاریک و صاف بود. صدای ماشین آمد. فهمیدم مصطفی به ویلا برگشته. چند پلاستیک میوه دستش بود. با ذوق به سمتش رفتم تا میوهها را از او بگیرم، ناگهان چشمم به لکهای بزرگ روی لباسش افتاد! ناراحت شدم. گفتم: مصطفی لباست! نگاهی به لباسش انداخت و گفت چیزی نیست. لکه الکله، وقتی میخواستیم محلول جا به جا کنیم مقداریش به لباسم ریخت. وارد ویلا شد و به همه سلام کرد. برایش لیوان آب آوردم و کنارش نشستم. خیلی خسته بود. موبایل را از جیبش بیرون آورد و عکسها و فیلمهای ضدعفونی معابر را نشانم داد. حدود ده نفربودند. لباس سفیدی به تن کرده بودند بعد از ضد عفونی کردن معابر، چند ساعتی هم مشغول درست کردن ماسک برای درمانگاهها شده بودند. فرزند ما اولین نوه از هر دو طرف بود. برای همین وقتی خبر بچهدار شدنمان پخش شد، همه خوشحال شدند.