به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن

کتاب‌های مشابه







سنگ اقبال









آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

کتاب «سنگ اقبال» نوشته مجید قیصری، نویسنده معاصر ایرانی، رمانی است که در فضایی خیالی و بحران‌زده به نام روستای «چهاردیوار» اتفاق می‌افتد. این روستا دچار خشکسالی شدید و بحران محیط زیستی است و مردم آن به دلیل کمبود آب و شرایط سخت زندگی، گرفتار خرافات و باورهای سنتی شده‌اند که در قالب آیین‌هایی مانند قربانی کردن دختران به عقد آب یا قنات، سعی در مقابله با این بحران دارند. کتاب «سنگ اقبال» علاوه بر داشتن نثری شیوا و درخشان، موضوعی حساس و تفکربرانگیز دارد و تجربه‌ای لذت‌بخش و آموزنده برای خوانندگان فراهم می‌آورد. این اثر در سال 1402 توسط نشر چشمه منتشر شده و در دسته‌بندی‌هایی مانند ادبیات معاصر، داستان پادآرمان‌شهر و اسطوره‌ها و افسانه‌ها قرار می‌گیرد.

درباره کتاب «سنگ اقبال»

در این رمان، قیصری با مهارت داستانی خود، روابط پیچیده انسان‌ها با طبیعت و تاثیرات تغییرات محیط زیستی بر زندگی روزمره را به تصویر می‌کشد. شخصیت اصلی داستان، معلمی جوان و دل‌شکسته است که برای پنج سال به این روستا مامور می‌شود و نقش منجی یا قهرمانی را ایفا می‌کند که باید در برابر طبیعت خشن و باورهای خرافی مردم قرار گیرد. او که نامش در داستان مشخص نمی‌شود، نمادی از تغییر و امید است که باید قربانی شود تا مردم روستا نجات یابند. رمان به بررسی تضادهای مختلفی مانند سنت و مدرنیته، باور و واقعیت، قربانی و شکرانه می‌پردازد و نشان می‌دهد چگونه انسان‌ها در مواجهه با بحران‌های طبیعی، به جادو و خرافه پناه می‌برند و قوانینی وضع می‌کنند که به باری سنگین بر دوش افراد بی‌گناه تبدیل می‌شود. فضای داستان مملو از گرد و غبار و شن است که نمادی از شرایط سخت و ناامیدکننده زندگی در چهاردیوار است. این کتاب با پرداختن به بحران‌های زیست‌محیطی و تاثیرات آن بر زندگی انسان‌ها، همزمان به نقد باورهای خرافی و سنت‌های نادرست می‌پردازد و خواننده را به تفکر درباره رابطه انسان و طبیعت و راه‌های مقابله با مشکلات زیست‌محیطی دعوت می‌کند.

خواندن کتاب «سنگ اقبال» را به چه کسانی توصیه می‌کنیم؟

کتاب «سنگ اقبال» نوشته مجید قیصری، رمانی است که به صورت تمثیلی و با نثری پرقدرت به بحران خشکسالی و تأثیر باورهای خرافاتی و سنت‌های قدیمی بر زندگی مردم یک روستای خیالی به نام «چهاردیوار» می‌پردازد. این کتاب برای کسانی توصیه می‌شود که علاقه‌مند به مطالعه رمان‌های معاصر ایرانی با موضوعات اجتماعی و فرهنگی، به خصوص نقد باورهای سنتی و خرافات در جوامع بحران‌زده هستند. این کتاب به ویژه برای مخاطبانی مناسب است که می‌خواهند درک عمیق‌تری از تضاد میان عقل و خرافه، پیشرفت و توقف در جوامع داشته باشند و به دنبال داستانی با فضای رئالیسم جادویی و نمادین هستند. همچنین، خواندن این کتاب به کسانی که به موضوعات روانشناسی اجتماعی و تأثیر باورهای فرهنگی بر رفتار انسان‌ها علاقه‌مندند توصیه می‌شود. از سوی دیگر، «سنگ اقبال» برای افرادی که به دنبال داستان‌هایی با شخصیت‌های نمادین مانند معلم جوان نماینده نوگرایی و مبارزه با سنت‌ها هستند، جذاب خواهد بود. این کتاب نشان می‌دهد چگونه انسان‌ها در مواجهه با بحران‌های طبیعی و اجتماعی ممکن است به خرافات پناه ببرند و چگونه این باورها می‌توانند نسل‌های بعد را نیز تحت تأثیر قرار دهند.

در بخشی از کتاب «سنگ اقبال» می‌خوانیم

خیسی تمام خوابش را گرفته بود. هر کجا نگاه می‌کرد نَمی می‌دید که به سرخیِ خون می‌زد. فرش ذره‌ذره نشت خون را به خود می‌کشید و سرخ می‌شد و دیوارها، درِ چوبی و کمد لباس سرخ می‌شد و تمام اتاق را سرخی در بر می‌گرفت. از خواب پرید. گوشش درد می‌کرد. بر آقابزرگ لعنت فرستاد. باران‌ساز! یاد خوابی افتاد که در اتاق آقابزرگ دیده بود. خواب نرگس و استخر. همه‌جا آب بود. چگونه امکان دارد انسانی باران نازل کند؟ به معجزه شبیه است. امکان ندارد. در آن صورت، واقعاً پرتش می‌کردند ته دره. چه مسخره! امکان نداشت. دوباره چشم روی هم گذاشت، مواظب بود روی گوش زخمی‌اش نخوابد. یادش که می‌رفت و سرش را می‌چرخاند و می‌افتاد روی گوش چپش، سرش تیر می‌کشید و درد توی سرش می‌پیچید و از خواب می‌پرید. دوباره چشم بر هم گذاشت بلکه این خواب لعنتی بیاید سراغش، که نمی‌آمد. این‌بار ته دره بود، با جسدهایی که این‌جا و آن‌جا پراکنده بودند؛ استخوان‌هایی سفید، جمجمه‌هایی سفید و لباس‌های مردانه‌ای که پخش‌وپلا بودند روی شاخ‌وبرگ درختان… از خواب پرید. سرش درد می‌کرد، از همین گوش لعنتی. لعنت فرستاد به کدخدا با آن زبان چرب‌ونرمش. نفرتی که در قلبش لانه کرده بود تابه‌حال در خودش سراغ نداشت. چرا در این سه سالی که این‌جا بود هیچ‌کس درباره‌ی مراسم سنگ بهره با او حرفی نزده بود؟ یعنی می‌دانستند یا می‌خواستند به چنین روزی برسد، همه را شریک جرم می‌دانست. با خوش‌قلبی‌ای که در خودش سراغ داشت، هر چه می‌خواست به خود بقبولاند که این مردم به این سنت خو گرفته‌اند و برایشان عادی شده، باز هم شک می‌کرد به همه. باور نمی‌کرد رسمی چنین وحشیانه را از او پنهان کرده باشند. مردانی که عضوی از بدن‌شان ناقص بود… پای ناقص مراد مدام جلو چشمش می‌آمد.

نظرات کاربران

کتاب‌های مشابه