به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن

می می رمت

چاپ جاری: 1
نوع جلد: شومیز
قطع: رقعی
تعداد صفحات: 392
شابک: 9786229077702
سال نشر: 1403
شناسه کتاب: 234036
آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

در این کتاب از یک عشق سخن گفته شده است عشقی که کلیشه‌ای نیست و عاشق و معشوقش یک جوان با بیماری سندرم دان با دختر ویلچر نشین است، عشقی که با یک دوست دارم ابتدایی و ساده آغاز می‌شود؛ ولی به عشق معنادار می‌رسد. این کتاب یک عشق بی‌رنگ و یک عشق پاک را ترسیم کرده است، در جهانی که بازار عشق مکاره‌ای و عشق روزی و ماهی است خواننده با عشق جاویدان و الهی روبه‌رو می‌شود.

درباره کتاب می میرمت

 قهرمان داستان ما با نام ماهان مبتلا به سندرم داون است و دلباخته یک دختر ویلچرنشین می‌شود و یک عشق بسیار خاص و پیچیده‌ای اتفاق می‌افتد.
 معنی عشق از منظر سندرم داون در این کتاب متفاوت از آن چیزی است که جامعه امروز متأسفانه به آن نگاه می‌کند.
نوشتن کتاب می میرمت چهار سال طول کشید تا به چاپ و نشر رسید نویسنده به دلیل حساسیت موضوع و در جهت اینکه اولین‌بار بوده که چنین عاشقانه‌ای را در بازار نشر وارد شده باید قصه جذابی را روایت می‌کرده است که نویسنده در آن سعی کرده حتی دو فصل را از زبان خود آن سندرم داون تعریف کند. یعنی با همان پیچیدگی‌های زبانی که ماهان داشت، با همان لکنتی که بیان می‌کرد. رسولی هدف از انتخاب این موضوع را ناآگاهی از نوع رفتار و ارتباط جامعه با افراد سندرم داون دانست. 
 کتاب در 11 فصل نوشته شده است، فصل یک تابش فرشته روی لبه تاریک بیابان گمشدگی. فصل دوزندگی زیر سبیل آب‌میوه‌گیری با حفظ آبرو. فصل سه رقص توده بی‌شکلی از مذاب شیشه در نارنجی غروب، فصل چهار ضجه‌های گم شده در جنگل سیاه دره راین. فصل پنج، مراسم کوک‌زدن به قلبی که در دست می‌تپد.
 فصل شش، مردن در قطار بخت روی ریل گیج‌گیجه، فصل هفت، تبدیل ریگ‌های مرده حسرت به نان‌خامه‌ای. فصل هشت، گم‌شدن خبری که دنیا را می‌ترکاند در پیراهن آبی‌نفتی. فصل نه مراحل سنگ شدگی در تالار دلهره‌های ناشناخته. فصل ده مرواریددوزی برای لباس فرشته شانه راست و فصل یازده طعم بی‌شمار باران زیر دندان پسته شکن نام دارد.

در بخشی از این کتاب چنین می‌خوانیم

سیاه‌سوخته‌ای کولی بود، بچه را نشانم نداد، می‌گفت بچه خودش است و نمی‌خواهد به کسی بدهدش. حرف که می‌زد هی چشمش به النگوهام بود. النگویی از مچ دستم در آوردم دادم به اش تا از خر شیطان بیاید پایین. بالاخره گفت دیشب حبیب آمده و بچه را برده. بلند شدم. موقع رفتن خواستم النگو را ازش بگیرم دیدم دو تا بچهٔ فلج تو آن اتاق روبه‌رو طاق‌باز افتاده‌اند و با دهان باز خیره‌اند به سقف. از خانه زدم بیرون.

کتاب‌های مشابه







نظرات کاربران

ناموجود
موجود شد باخبرم کن