یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
فرصت دارید این کتاب ارزشمند را تهیه کنید!
در صورت تأخیر یا تغییر قیمت در تامین کتاب، اطلاعرسانی خواهد شد.
معرفی کتاب
کتاب «آذرخش و رقص فانتومها»، مجموعهای از خاطرات امیر آزاده خلبان حسینعلی ذوالفقاری است که به قلم صادق وفایی تدوین شده است. این کتاب روایتگر زندگی ذوالفقاری، یکی از خلبانان پایگاه سوم شکاری همدان و از همرزمان اسطورههای نیروی هوایی، از زمان آموزش در آمریکا و خدمت در نیروی هوایی تا عملیاتهای حیاتی جنگ ایران و عراق، لحظهی سرنوشتساز اجکت و اسارت هشت ساله، و در نهایت بازگشت به میهن و خدمت به عنوان خلبان مسافربری است. این اثر سومین کتاب صادق وفایی دربارهی خلبانان فانتوم F4 است.
این کتاب در 9 فصل مجزا تدوین شده که هر فصل، بر یک بُعد مهم از زندگی خلبان ذوالفقاری در زمان جنگ و اسارت تمرکز دارد. این خاطرات از اتمسفر پروازهای جسورانه فانتومها در دل درهها (با عناوینی چون «رقص باله فانتومها بین درهها») تا سختیها و شکنجههای دوران اسارت (مانند «اتاق بازجویی و آن زن نامحترم») را پوشش میدهد. ذوالفقاری که متولد 1330 و آموزشدیده در آمریکا است، در طول جنگ در کنار خلبانان بزرگی چون محمود اسکندری و فرجالله براتپور حضور داشته و در عملیاتهای مهمی چون ثامنالائمه، فتحالمبین و بیتالمقدس نقشآفرینی کرده است.
نقطهی اوج این خاطرات، روز 18 اردیبهشت 1361 است؛ زمانی که ذوالفقاری در مأموریت بمباران جاده جفیر-طلاییه (پس از عملیات بمباران موفق پل استراتژیک اروند توسط اسکندری)، مورد اصابت پدافند قرار گرفته و همراه با خلبان کابین عقب خود، محمدعلی اعظمی، اجکت میکند و به اسارت درمیآید. این اسارت بیش از 8 سال به طول میانجامد و ذوالفقاری جزو اسرای مفقودالاثر (آزاده) شناخته شده و در شهریور 1369 به میهن باز میگردد.
بریدهی کتاب، بخشی از اوج شجاعت و درگیریهای روحی خلبان در میدان نبرد را نشان میدهد. ذوالفقاری در این بخش از بازگشت با بمبهای خوشهای به دلیل نخواستن هدر دادن بیتالمال سخن میگوید، و در لحظهای حیاتی که سایت موشکی عراق شناسایی میشود، تصمیم شجاعانهی خود برای حمله و زدن هدف را شرح میدهد. این تعارض میان حفظ مال و جان و انجام تکلیف در لحظهی حساس، عمق شخصیت و تعهد این خلبان را آشکار میسازد. این اثر، نه تنها یک سند تاریخی از عملیاتهای هوایی است، بلکه تصویری از مقاومت روحی در دوران اسارت را نیز ارائه میدهد.
این کتاب به علاقهمندان به خاطرات خلبانان نیروی هوایی، ادبیات اسارت و آزادگان، و پژوهشگران تاریخ دفاع مقدس که به دنبال جزئیات عملیاتهای هوایی و زندگی شخصی قهرمانان جنگ هستند، توصیه میشود. همچنین، خوانندگان میتوانند از این اثر برای درک بهتر روحیه تعهد و فداکاری خلبانان در شرایط سخت جنگ استفاده کنند.
«بعد از اچ 3، عملیاتهای مهم ثامنالائمه، فتحالمبین و بیتالمقدس را داشتیم. بله. که شما در پایان بیتالمقدس اسیر شدید. گفتید در بازجویی استخبارات وقتی نگهبان بالای سرتان به گردنتان ضربه میزد، چون قبلاً یک اجکت دیگر داشتید، درد شدیدی به گردنتان و ستون مهرهها هجوم آورد. فکر کنم الان به خاطره اولین اجکتتان رسیدهایم؛ زمستان 1359 پیش از آنکه در فروردین 1360 حمله به اچ3 انجام شود. بله. مربوط به بمباران العماره است که در مسیر برگشت از آن، اسکندری ناگهان سایت موشکهای عراقی که دزفول را بمباران میکردند، دید. زدن العماره دوبار انجام شد. بار اول هشتفروندی بودیم با لیدری براتپور. اسکندری هم سابلیدر بود. ده روز بعد گفتند: «آنجا محل تجمع نیرو است. بروید بزنید!» طبق معمول، بمبهای خوشهای مال من بود. تمام بمبها را در ارتفاع دویستپایی میزدیم، ولی این را باید صدپا میرفتی بالا. وگرنه مسلح و فعال نمیشد. در مرتبه دومی که رفتیم العماره را بزنیم، من چیزی از هدف و تجمع نیرو ندیدم. برای همین گفتم حیف است بمبهای گران خوشهای را که برای بیتالمال است، هدر بدهم. لاشه تانک و نفربر جلویمان بود. بههمینخاطر نزدیم و برگشتیم. سر همین عقیده بود که من ششبار با بمب برگشتم و نشستم. * که خیلی کار خطرناکی است! بله. بعضیها هم بودند که بمبهایشان را در مناطق پرتوپلا میزدند. نزدیک مرز ناگهان دیدم یکی از هواپیماها دارد با مسلسل جایی را میزند. صدایش در رادیو آمد. اسکندری بود: «بچهها هرکه هرچه دارد خالی کند اینجا. همانسایتی است که دزفول را میزند. کی بمب دارد؟» گفتم: «ذوالفقاریام جناب سرگرد! دارمتان!» گفت: «حسین، یاابوالفضل! همان سایت است! بزنش!» اینجا بود که حاجیات دیوانه شد. بمب و مهمات داشتم دیگر! اسکندری هم که گفته بود. دیگر حجت تمام بود. گفتم خدایا شکرت! چون افت داشت بمبهایم را نزده برگردم! ولی نمیخواستم بمبها را هدر بدهم و روی تانک سوخته مصرفشان کنم.»