یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
فرصت دارید این کتاب ارزشمند را تهیه کنید!
در صورت تأخیر یا تغییر قیمت در تامین کتاب، اطلاعرسانی خواهد شد.
معرفی کتاب
کتاب «مبصر کلاس هشتم»، نوشتهی سید حسن حسینی ارسنجانی، نویسندهی ایرانی است که در سومین جشنواره داستان انقلاب به عنوان داستان برگزیده انتخاب شده است. داستان این کتاب دربارهی دانشآموزی به نام «منوچهر» است که علاقهی زیادی دارد به عنوان مبصر کلاس انتخاب شود و سرانجام به این آرزو میرسد. با این حال، پس از رسیدن به این جایگاه، رفتار متفاوتی را در برابر دیگر دانشآموزان در پیش میگیرد. بریدهی کتاب نشان میدهد که منوچهر چگونه از موقعیت خود سوء استفاده کرده و به نوعی باجگیری از همکلاسیهایش میپردازد؛ از جمله ماجرای احمد و ساعت وستندواچ جدیدش که باید از ترس مبصر در صندوقچه قایم شود.
این رمان یا داستان بلند، با بهرهگیری از فضای مدرسه و روابط میان دانشآموزان، به طور ضمنی و استعاری به مضامین اجتماعی و سیاسی بزرگتری میپردازد. تبدیل شدن منوچهر از یک دانشآموز مشتاق به یک باجگیر خودکامه، نمادی از فساد قدرت و تغییر شخصیت پس از رسیدن به مقام و جایگاه است.
توجه به این نکته که این اثر در جشنواره داستان انقلاب برگزیده شده، نشان میدهد که نویسنده از این داستان کودکانه برای انتقال مفاهیم عمیقتر مرتبط با ساختار قدرت، ظلم و فساد اداری یا اجتماعی استفاده کرده است. محیط مدرسه، به عنوان یک جامعهی کوچک، بستری مناسب برای بازتاب این معضلات است.
بریدهی کتاب با جزئیات جذاب و ملموس (مثل باج گرفتن از خطکش چوبی تا دوچرخه و ساعت)، فضای استبدادی کوچکی که منوچهر در کلاس ایجاد کرده را به تصویر میکشد. این شیوه روایت، که توأم با تعلیق و ظلم آشکار است (مانند تهدید با ترکه اناری آقای مدیر)، مخاطب را به تفکر دربارهی پیامدهای ناشی از سوءاستفاده از قدرت دعوت میکند.
این کتاب به نوجوانان، علاقهمندان به داستانهای اجتماعی و روانشناختی، و کسانی که به دنبال تحلیل نمادین مفاهیم قدرت و فساد در قالب ادبیات داستانی هستند، توصیه میشود.
«کار منوچ روزبهروز بالا میگرفت. از همه باج میگرفت و همه چیز هم به دردش میخورد؛ از مداد و خطکش چوبی گرفته تا کفش و بلوز و دوچرخه و خرت و پرتهای دیگر و هرکه هرچه داشت مال او بود. هرکسی هم که ذرهای مقاومت میکرد، سر و کارش با ترکۀ اناری آقای مدیر بود. حتی اگر کسی چیزی داشت و توی هفت تا پستو هم قایم میکرد، خبرش مثل باد به گوش منوچ میرسید و آن وقت بود که میبایست میآورد و دودستی تقدیم میکرد. پدر احمد پس از چهار سال کار طاقتفرسا زیر آفتاب سوزان کویت، به خانه بازگشته بود و برایش یکدست کت و شلوار و ساعت وستندواچ آورده بود. احمد از ترس منوچ ساعتش را توی صندوقچهای که در زیرزمین خانهشان بود قایم کرده بود و هرازگاهی که خانه خلوت بود، کنج زیرزمین و دور از چشم دیگران، ساعت را پشت دستش میبست و برای خودش کیف میکرد؛ اما کلاغهای بیانصاف خیلی زود بو بردند و خبرش را به گوش منوچ رساندند.»