به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن

کتاب‌های مشابه







برزخ نوجوانی - خاطرات مسعود حاجی پهلوان از جنگ ایران و عراق









آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

کتاب «برزخ نوجوانی»، شامل خاطرات بسیار شنیدنی مسعود حاجی پهلوان از دوران جنگ ایران و عراق است. این اثر که در واقع خاطرات این رزمنده‌ی دفاع مقدس است، به شرح تجربیات او در جبهه‌ها می‌پردازد. بریده‌ی کتاب، صحنه‌ای بسیار تأثیرگذار و عاطفی را به تصویر می‌کشد که نشان‌دهنده‌ی سختی‌های دوری و فراق در دوران جنگ است؛ این صحنه، مربوط به ملاقات راوی با فردی (احتمالاً یکی از عزیزانش) است که پس از سه ماه دوری، ملاقات آن‌ها تنها با مانع شیشه‌ای صورت می‌گیرد و بغض راوی را می‌شکند. این اثر به عنوان سندی از خاطرات رزمندگان دفاع مقدس، به ثبت حال و هوای نوجوانی در بستر جنگ می‌پردازد.

درباره کتاب برزخ نوجوانی

این کتاب در ژانر خاطرات جنگ و دفاع مقدس قرار می‌گیرد و با تمرکز بر تجربیات نویسنده، به روایت وقایع و احساسات یک رزمنده در دوران نوجوانی می‌پردازد. انتخاب عنوان «برزخ نوجوانی» به خوبی دوران گذار و چالش‌های روحی و جسمی جوانی را در شرایط سخت جنگی نشان می‌دهد.
هدف اصلی از نگارش و انتشار این اثر، ثبت تاریخ شفاهی جنگ و به اشتراک‌گذاری تجربیات عاطفی و حماسی رزمندگانی است که در سنین پایین در جبهه‌ها حضور داشتند. این خاطرات، به نسل‌های بعدی این امکان را می‌دهد که درک بهتری از عمق فداکاری‌ها و فشارهای روانی آن دوران داشته باشند.
بریده‌ی کتاب، نمونه‌ای عالی از پرداخت عاطفی نویسنده به جزئیات است. شرح ملاقات از پشت شیشه، تقابل میل شدید به آغوش کشیدن و وجود مانع فیزیکی، و انتقال احساسات غم و پذیرش حقیقت تلخ از طریق نگاه، عمق احساسی روایت را بسیار بالا می‌برد و گویای توانایی نویسنده در بیان عواطف انسانی در بستر جنگ است.

خواندن کتاب برزخ نوجوانی را به چه کسانی توصیه می‌کنیم

این کتاب به علاقه‌مندان به ادبیات خاطرات و تاریخ شفاهی دفاع مقدس، نوجوانان و جوانانی که به دنبال درک تجربیات همسن‌وسالان خود در دوران جنگ هستند، و خوانندگان آثار عاطفی و تأثیرگذار توصیه می‌شود.

در بخشی از کتاب برزخ نوجوانی می‌خوانیم:

سه ماه بود او را ندیده بودم. تمام سلول های بدنم به وجد آمده بودند. دستانش را روی شیشه گذاشت. انگار شیشه را نمی دید. آمده بود تا مرا به آغوش بکشد. اما… بغضم ترکید. من هم سرم را به شیشه چسباندم، ولی این جسم بی رنگ مانع بزرگی برایم بود. نفوذ نگاهش اگر آهن هم بود، عبور می کرد. از غمق نگاهش و نفوذی که در چشمانم کرد متوجه شدم حقیقت تلخ را پذیرفته است. لبانش تکان می خورد. به قدری تحت تاثیر قرار گرفته بود که گریه را فراموش کرده بود. احساس کردم زانوانش قدرت تحمل وزنش را ندارد. سرش را به چپ و راست تکان می داد. نمی دانستم چه می گوید. می خواستم نهایت استفاده را از گرمی نگاهش ببرم، چون چند دقیقه ای بیشتر آنجا نمی ماند.

نظرات کاربران

کتاب‌های مشابه







ناموجود
موجود شد باخبرم کن