به شهر هاله فکر میکنید، به نیروی دریایی، به فرانسه که انتظارتان را میکشد، به رایش جاودانه که شما پایههای استوارش را بنانهادهاید و عمیقترین ریشههایش را در خاک نشاندهاید؛ اما زمان حال را از یاد بردهاید. نکند همچنان که مرسدس در جاده پیش میتازد، در رخوت رؤیاهایتان غرقشدهاید و غریزهٔ پلیسیتان به خوابرفته است؟ حتی دیدن سرووضع عجیب این مرد نیز لحظهای زمان حال را به یادتان نخواهد آورد، مردی که بهرغم گرمای این روز بهاری بارانیاش را روی دست انداخته و دارد از برابر شما میگذرد.
راینهارد هاینریش، خطرناکترین و مرگآورترین مرد در کابینهٔ قدرت هیتلر، شکستناپذیر به نظر میرسید؛ تا اینکه دو مأمور تبعیدشدهٔ اسلوواک و چک، او را از میان برداشتند و مسیر تاریخ را عوض کردند. در این اثر درخشان از لوران بینه، مخاطب با دو مأمور بانامهای ژوزف گابسیک و جان کوبیش همراه میشود و داستان فرار پرحادثهٔ آنها از چک-اسلواکی تحت اشغال نازیها، حملهٔ مرگبارشان به هایدریش و اتفاقات خونین زیرزمین کلیسایی در شهر پراگ را پی میگیرد. هاینریش مغز هیملر است، با ترکیبی از خاطرات، اتفاقات واقعی و تخیل بینظیر لوران بینه، اثری بسیار نفسگیر و تفکر برانگیز است. این رمان رمانی با ضربآهنگ سریع و طوفانی دربارهٔ جنگ جهانی دوم و همچنین، تفکری عمیق دربارهٔ بدهیهای ما به تاریخ است.
خواندن کتاب ه ه ح ه را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
این کتاب را به تمام علاقهمندان به داستانهای جذاب تاریخی پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب ه ه ح ه:
یادم نمیآید نخستین بار دقیقآ چه زمانی پدرم از این ماجرا برایم گفت، اما هنوز هم میتوانم او را ببینم، نشسته در اتاق من، در همان خانهای که اجارهٔ چندانی نداشت. میبینمش که کلماتی چند را پیوسته بر زبان میآورد، واژگانی از قبیل «پارتیزانها»، «اهالی چکسلواکی، شاید «سوءقصد»، بیشک «سربهنیستکردن و سرانجام «سال 1942». در کتابخانهاش تاریخچهٔ گشتاپو به قلم ژاک دلارو را یافته و چند صفحهاش را هم خوانده بودم. پدرم وقتی این کتاب را در دستم دید، چندنکتهای را گوشزد کرد: از هیملر، فرمانده اساس، نام برد و از دست راستش هایدریش، فرماندار بوهم و موراویا. همچنین از کوماندویی اهل چکسلواکی برایم گفت که از لندن اعزام شده بود و نیز از تلاش برای سوءقصد. پدر جزئیات ماجرا را نمیدانست. بههرحال در آن زمان دلیلی هم نداشت که از او جزئیات را بخواهم، چون این واقعهٔ تاریخی هنوز در ذهنم جایگاه کنونیاش را پیدا نکرده بود. اما در صدایش همان تهرنگ هیجانی را حس میکردم که همیشه، هنگام روایت هر ماجرایی که بهنوعی بر او اثر مینهاد، در کلامش به گوش میرسید. این داستان را برای صدمین بار تعریف کرد، چون به سبب شغلش که تدریس بود یا به خاطر عادت شخصیاش دوست داشت حرفهای خود را تکرار کند. به گمانم خودش هم نمیدانست این قصه چه اهمیتی برایش دارد. بهتازگی هم وقتی به او گفتم میخواهم کتابی دربارهٔ این موضوع بنویسم، صرفآ از سر ادب کنجکاویای نشان داد و هیچ واکنش خاص دیگری از او ندیدم. اما تردید ندارم که این ماجرا همواره مسحورش میکرد، گرچه بر من تأثیر بسیار عمیقتری گذاشت. بنابراین، با نگارش این داستان میخواهم هدیهاش را جبران کنم. این کتاب ثمرهٔ کلماتی است که این پدر به فرزند نوجوانش بخشید، پدری که آن زمان هنوز معلم تاریخ نبود، اما میتوانست این ماجرا را دست وپاشکسته برای پسرش روایت کند.