یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
معرفی کتاب
کتاب «ماه در میدان مین»، روایت ساده و روانی از خاطرات جواد منصف است که توسط حسن شیردل گردآوری شده است. این اثر، داستان رزمندهای کم سن و سال و ریزجثه است که پس از یک سال تلاش برای اعزام به جبهه و در حالی که لباسهای نظامی و تفنگ به تنش بزرگ بوده، راهی منطقه پرخطر کردستان میشود. جواد منصف در کردستان مجروح میشود و پس از بازگشت به خانه و بهبودی نسبی، با پایی آسیبدیده، برای فرار از خدمت دژبانی و رسیدن به خط مقدم، دوباره اعزام میشود. او این بار آموزش تخریب میبیند و تخریبچی میشود و لحظات غریب و نفسگیری را تجربه میکند. یکی از تأثیرگذارترین این لحظهها، شهادت دوست و همرزمش حسین در عملیات کربلای 4 است.
این کتاب در ژانر تاریخ شفاهی و ادبیات پایداری (دفاع مقدس) قرار میگیرد. این روایت به طور برجسته، انگیزههای عمیق و اشتیاق عجیب نوجوانان برای حضور در جبهه را، حتی در برابر موانع جسمی و قانونی، به تصویر میکشد.
یکی از نقاط قوت روایت، صداقت و جزئینگری در بیان رنجهای جسمی و روحی است؛ از مجروحیت در کردستان و کوچک شدن پا پس از باز کردن گچ، تا تصمیم جسورانه برای بازگشت به خانه به بهانهی درمان برای فرار از دژبانی و رسیدن به خط مقدم. بریدهی آوردهشده، صحنهی اصابت خمپاره زمانی در کربلای 4 و بیهوشی طولانی مدت راوی را با جزئیات حسی و دردناک توصیف میکند.
این اثر در مجموع، نه تنها شرح عملیاتها و مجروحیتها است، بلکه کشمکشهای اخلاقی و عاطفی یک رزمنده کم سن را در مواجهه با شهادت همرزمان و سنگینی بار مسئولیت در میدان مین، بهویژه رویارویی با حاج حسین بصیر در آن دقایق هولآور، به شکلی تأثیرگذار روایت میکند.
این کتاب به علاقهمندان به ادبیات دفاع مقدس، تاریخ شفاهی و کسانی که به دنبال درک عمیقتر از تجربیات و رنجهای عاطفی رزمندگان نوجوان در جبهههای جنگ، بهویژه در مناطق پرخطر و عملیاتهای بزرگ، هستند، توصیه میشود.
در عملیات کربلای 4 بود و خمپاره زمانی میزدند. ساعات اولیه روز تازه هوا روشن شده بود. خمپارههای زمانی طوری بود که بالای سرمان منفجر میشد و به زمین نمیرسید این خمپاره خیلی از بچهها را شهید کرد. دو نفر دیگر از بچههای گردان پیش طلبه نشسته بودند. ما دور هم جمع شدیم، دهدقیقهای با هم حرف زدیم من اسلحهام را روی سینه خاکریز گذاشته بودم در اوج صحبت بودیم که یکدفعه زمینوزمان تاریک شد وقتی چشمباز کردم سر و صورتم میسوخت درد عجیبی دو پایم را گرفته بود. کمرم تکان نمیخورد. صورتم خیلی میسوخت شکمم درد میکرد. متوجه شدم خمپاره درست وسط ما خورده و من مجروح شدهام. چشمم را باز کردم آفتاب بالای سرم بود. تازه فهمیدم از آن وقت تا حالا بیهوش افتادم و ظهر شده بود...