یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
فرصت دارید این کتاب ارزشمند را تهیه کنید!
در صورت تأخیر یا تغییر قیمت در تامین کتاب، اطلاعرسانی خواهد شد.
معرفی کتاب
کتاب ستارهها چیدنی نیستند برگرفته از داستانی واقعی پیرامون ماجراهای پر فراز و نشیب یک دختر آمریکایی، به قلم محمدعلی حبیباللهیان است. این دختر آمریکایی با دو نگاه و دو مدل سبک زندگی در مورد زنان آشنا شده و همین آشنایی، منشأ اتفاقاتی مهم در زندگی او و دوست نزدیکش میشود که یک داستان عشقیِ پاک هم دراینبین شکل میگیرد که خواننده مشتاق فهمیدن عاقبت آن است.
این رمان بلند، پیرامون سبک زندگی بانوان و با محوریت موضوع حجاب و با نگاهی فرا دینی و فراملیتی است و شخصیتهای مشهور، فعال و جنجالی زیادی در آن حضور دارند! شخصیت و قهرمان اصلی داستان، دختری آمریکایی است که طی ماجراهایی با مرکز اسلامی نیویورک آشنا شده و در جلسات متعدد این مرکز، تمام افکار و آراء پیشین خود را به چالش میکشد. این دختر آمریکایی به سبب این اتفاق با دو نگاه و دو مدل سبک زندگی در مورد زنان آشنا میشود و همین آشنایی، منشأ اتفاقاتی مهم در زندگی او و دوست نزدیکش خواهد شد. دو نگاهی که حداقل در 14 مسئله، 180 درجه با یکدیگر اختلاف اساسی دارند و این قهرمان داستان است که باید در این میان، تصمیمی بزرگ بگیرد ... تصمیمی که مخاطرات زیادی برایش به همراه خواهد داشت.
مخاطبان کتاب «ستارهها چیدنی نیستند» شامل افرادی هستند که به موضوعات اجتماعی و فرهنگی مرتبط با زنان و حجاب علاقهمندند. این کتاب بهویژه برای جوانان و نوجوانان، بهویژه دختران، جذاب است؛ زیرا داستانی از چالشها و انتخابهای یک دختر آمریکایی را روایت میکند که با دو سبک زندگی متفاوت مواجه میشود. همچنین، افرادی که به مباحث فرا دینی و فراملیتی توجه دارند و به دنبال درک عمیقتری از مسائل هویتی و فرهنگی هستند، میتوانند از این رمان بهرهمند شوند. علاوه بر این، والدین، معلمان و مربیان نیز میتوانند بامطالعه این کتاب، به بحثهای آموزشی و تربیتی در مورد هویت و انتخابهای زندگی جوانان بپردازند. در نهایت، علاقهمندان به داستانهای عاشقانه و ماجراجوییهای شخصی نیز میتوانند از این اثر لذت ببرند.
ددستوپایدختر به یک صندلی آهنی در کنج اتاق طنابپیچ شده بود. دختر التماس میکرد و میگفت: «ولم کنید! چی از جونم می خواین؟» مردی که ریشبلند و کله قندی داشت و پیراهن سفید یقهسهسانتی پوشیده و یک انگشتر بزرگ با نگین قرمز توی انگشتش بود، کمربند را بالا می برد و بی هدف به بدن دختر می زد. دختر جیغ میکشید و میگفت: «هر کاری دوست دارین انجام بدین. فقط بعدش ولم کنییین کثافتاااا! » مرد دوباره شروع کرد به زدن دختر با کمربند و دختر بلندتر جیغ میکشید. مرد گفت: دختره ی هرزه! با چندتاشون رابطه داشتی؟ چندتا جوون رو به فساد کشیدی؟ دختر گفت: فقط با داریوش ارتباط داشتم. قراره با هم ازدواج کنیم. مرد گفت: «آشغال! برادرای ما رفتند شهید شدند که تو و امثال تو اینطوری با مرد نامحرم ارتباط داشته باشین؟» و بعد عربده کشید: پس کجایییین؟