یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
معرفی کتاب
تا کنون، قلمهای بسیاری شکوفایی عشق به امام حسین (ع) را در واقعه عاشورا به تصویر کشیدهاند. اما مریم راهی با کتاب «فردا مسافرم»، این بار روایتی متفاوت و عمیق از این عشق را ارائه میدهد؛ روایتی که در آن کلمه کلیدی تنها "عشق" است. عشقی که از زبان بانوانی شریف میشنویم که زندگیشان تا به امروز کمتر شنیده شده و عطش دانستن درباره آنها در دلها موج میزند.
«فردا مسافرم»: سفری به قلب عاشورا از نگاه زنانی که کمتر شنیدهایم
شخصیتهایی که قلب تاریخ را لمس میکنند: در «فردا مسافرم»، شخصیتهایی چون امالبنین، لیلی، شهربانو، رباب و سکینه، قهرمانان بیبدیل داستان هستند. مریم راهی باظرافت تمام، محبت و مودت این بانوان نسبت به امامشان را به تصویر میکشد؛ محبتی که از آغاز تا انجام، یکرنگ و شفاف باقی میماند.
عشق و تاریخ درهمتنیده: اگرچه این رمان بر اساس مستندات تاریخی پیش میرود، اما نویسنده با هنرمندی وقایع را در فضایی احساسی و عاشقانه روایت میکند. این سبک روایت، خواننده را نهتنها با سیر تاریخ آشنا میسازد، بلکه داستانی دلنشین از عشقی شیرین را نیز تجربه میکند. در کنار تلخیهای عاشورا، داستان دلدادگی دختر و پسری جوان که بهاجبار از هم جدا شدهاند و در انتظار دیدار به سر میبرند، شیرینی خاصی به کتاب میبخشد.
فضاسازی بیبدیل و زبانی فاخر: یکی از نکات برجسته «فردا مسافرم»، فضاسازی بدیع آن است. توصیفهای پرکشش از کوفه و شام آن روزگار، حسی از رضایت را به خواننده القا میکند. همچنین، فضاسازی هنرمندانه از کاروان اسارت، در خدمت روایت عشق اسرا قرار گرفته و این عشق را با هدایت بانو رباب (همسر امام حسین و مادر علیاصغر علیهماالسلام) به اوج میرساند. رباب تا انتهای رمان، خواننده را با حس روحانی خود همراه میسازد و حسرت همراهی در واقعه عاشورا را در دلها زنده میکند.
ساختار روایی جذاب و فلاشبکهای هوشمندانه: مریم راهی از فرمی قابلتوجه برای روایت داستان بهره برده است. ورود کاروان اسرای بنیهاشم به کوفه، آغاز رمان است. در کنار روایت زمان حال از زبان دختری عاشقپیشه، فلاشبکهای هوشمندانه به وقایع عاشورا و زندگی پنج بانوی شریف، خواننده را به عمق ماجرا میبرد. نویسنده همچنین به وقایع مدینه غافل نبوده و تمامی حوادث را بهموازات هم پیش میبرد.
زبان فاخر و درعینحال روان داستان، اصالت آن را دوچندان کرده و خواننده را مشتاق ادامه مسیر نگه میدارد.
«فردا مسافرم» تجربهای شیرین از عشقهایی است که در دل بانوان این سرزمین شکلگرفته و در نهایت بهسوی یک منبع نورانی هدایت میشوند.
این کتاب توسط انتشارات نیستان منتشر شده و خرید کتاب فردا مسافرم از فروشگاه کتابخون امکانپذیر است.
این کتاب را به تمام علاقهمندان داستانهای مذهبی پیشنهاد میکنیم.
- آری، ای نازدانهٔ مادر!... میتوان یافت... آن گونه که تو یافتهای بیآنکه خود بدانی و من نیز که مادرت...
فاطمه گیسوان را از گرد گریبانش پس میزند و بر دستان مادر میریزد و:
- آیا این است تعبیر رویای من؟... رفعتی که نمیدانیم از چیست و برای چه؟
ثمامه میخندد و بوسهای بر گیسوان عطرآگین فاطمه میزند:
- نه دختر خوشقلب من!... اگر رویای تو راستین باشد تعبیرش این است که تو به همسری مردی بلند مرتبه درخواهی آمد...
فاطمه متحیر از کلام مادر:
- اکنون وقت مزاح نیست مادر جان!
ثمامه بیاعتنا ادامه میدهد و همچنان نوازش میکند دختر جوان و بلند بالای خود را:
- و سپس مادر چهار فرزند خواهی شد، که اولینِ ایشان چهرهای دارد همانند قرص قمر، و آن سه دیگر چون ستاره میدرخشند...
فاطمه سر از دامان ثمامه برمیدارد و با خشمی ملیح خیره به او میگوید:
- اگر دیگر بار این چنین با قلب و جان من مزاح کنی پدر را خبر میکنم تا حق مرا از تو بستاند...
ثمامه میخندد:
- پدرت در برابر من آنچنان پای سست میکند که حق خویش را نیز نمیتواند بستاند...
هر دو میخندند و ثمامه در میان خندهها به فاطمه میگوید:
- تو در میان دختران این قبیله سرآمدی به شجاعت، به زیبایی، به توانگری در فضل و بیان... تو شعر میسرایی... و سخنوری هستی که اگر من حضور نداشته باشم رقیبی نخواهی داشت... حال از چه روی میاندیشی که با تو مزاح میکنم؟... عاقبت تو را نیز همسری باید... نه این است که میگویم؟
حزام پرده پس میزند و کلام ثمامه نیمه میماند:
- اولاً دخترت دیگر طفل نیست که او را مقابل خود نشاندهای به شانه کردن گیسوانش... او را دیگر عروس بدان...
زیباییهای فاطمه را نگاه میکند و:
- ثانیاً مادرت مزاح نمیکند دخترم!... رویای تو راستین است...
ثمامه میگردد سوی حزام:
- تو از کجا میدانی؟... آیا خبری داری برایمان از آن مرد بلند مرتبه؟
فاطمه گونههایش سرخ میشود از شدت حیا، دست دراز میکند و معجر از روی گلیم به سوی خویش میکشد و بر سر میاندازد، آن گونه که پیشانیاش را نیز بپوشاند و حائل شود میان چشمها و دیدار پدر. حزام رو میکند به ثمامه:
- عقیل بن ابیطالب به خواستگاری دخترمان آمده است...
ثمامه دست بر گونهٔ خویش میگذارد از شدت شگفتی و میپرسد:
- برای که؟... برای خویش؟
حزام سر تکان میدهد و بر زمین مینشیند:
- نه... برای برادرش حیدر کرّار... علی بن ابیطالب...
ثمامه چشم گرد میکند و سریع بر دو زانو مینشیند به احترام نام مولا و:
- چه میگویی؟... داماد رسولالله؟... آیا درست شنیدم؟... امیر مؤمنان؟
- آری... درست شنیدی... من خود نیز همانند تو باورم نمیشد آن دم که از عقیل شنیدم...