به نام خدا

یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!

02166963155
ناموجود
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
موجود شد باخبرم کن

سیاگالش

چاپ جاری: 2
نوع جلد: شومیز
قطع: رقعی
تعداد صفحات: 414
شابک: 9786227459128
سال نشر: 1402
شناسه کتاب: 199949
آیکون توضیحات کتاب

معرفی کتاب

 کتاب سیاگالش نوشته ابراهیم اکبری دیزگاه است. این کتاب را نشر صاد منتشر کرده است و روایت جذابی است از سرگذشت یک طلبه که با اتفاقات و باورهای بومی یک منطقه درهم می‌آمیزد.

درباره کتاب سیاگالش

 روایتِ داستانِ طلبه‌ای است به نام یوسفِ رستمی که در دهه محرم برای تبلیغ به یکی از روستاهایِ جنگلی تالش، سفرکرده است که در آنجا درگیر ماجراهایِ غریبی چون گم‌شدن آخوند قبلیِ روستا، شیطنتِ دخترک عاشق، توطئه روحانی نمایی به نام اسکندر کاینات، ماجرای فرقه‌ای عجیب در روستا، ملاقات با سیاگالش، توطئه برادران خودش که سال‌ها پیش او را در وسط جنگل رها کرده‌اند و... می‌شود و در پایانِ داستان از دستِ مردم فرار می‌کند و پناه می‌برد به غاری در وسط جنگل و صدها سال در آنجا می‌خوابد.
 یکی از مسائل اصلی رمان تعاملاتِ راوی با خداوند است که در سایه قرآن صورت می‌گیرد و در جایی حس می‌کند که وجه الله را بی‌واسطه رؤیت می‌کند.
 همچنین در این متن به اسطوره مهمِ تالشی که سیاگالش که نگهبان حیواناتِ جنگل است پرداخته می‌شود و به طور غیرمستقیم به شخصیت‌های دینی چون خضرِ نبی و امام‌زمان مرتبط می‌شود.

خواندن کتاب سیاگالش را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب سیاگالش

 قبل از ظهر، وقتی از خانه آمدم بیرون، این آیه در ذهنم می‌چرخید و می‌افتاد روی زبانم: «إنّی أَعلَمُ ما لاتَعلَمون.» ذهنم تیز می‌شد به قیل‌وقال فرشتگان باخدا سر سجده بر آدم تازه بیرون‌آمده از آب‌وگل تا لحن برات توجیه شود که نمی‌شد. بعد از گشت‌وگذاری در روستا راه افتادم سمت مسجد برای برگزاری کلاس قرآن. مسجد در کنار قبرستان قدیمی بود که قبرهای جورواجوری داشت. فاتحه خواندم و رفتم داخل. بیشتر از بیست نفر خانم آمده بودند، به‌ردیف حلقه‌زده بودند کنار منبر. از جزء سی، چند سوره را هم‌خوانی کردیم. از معنای زندگی حرف زدم و اینکه همهٔ ما ازطرف خدا آمده‌ایم؛ «إنّا لِله...» و به‌سوی او می‌رویم. زندگی هم تلاشی است در مسیر این آمدورفت و بعد آیهٔ «فَفِرّوا إلی‌الله إنّی لَکم مِنه نذیرٌ مبین» را خواندم، ترجمه کردم. دوباره خواندم و تکرار کردم.
 گفتم: 
 «کسانی که ماهیت زندگی را که منبعث از حیّ است درک کند، بی‌درنگ فرار می‌کند سوی خدا؛ چون او حیّ مطلق است.» 
 خانم لاغر و جوانی که بچهٔ کوچک و بی‌قراری در بغل داشت، بچه‌اش را آرام کرد و برای اجازه دستش را بالا آورد: 
 «آقا ببخشید! ما خیلی دوست داریم برویم سمت خدا؛ اما نمی‌توانیم، یعنی نمی‌شود؛ مثلاً آدم یک مدت در ماه رمضان روزه می‌گیرد، نماز می‌خواند، بعدش ول می‌شود. چه‌کار باید بکنیم؟» 
 سرم را پایین انداختم؛ به کلمات آن خانم فکر می‌کردم تا جوابی دست‌وپا کنم. دوباره بچه‌اش زد زیر گریه. خانم یکی زد توی سر بچه و اخمی کرد. بعد بچه را برداشت، معذرت خواست و با شرمندگی از مسجد رفت بیرون. یکی از خانم‌های میان‌سال که روسری قرمز سرکرده بود. تسبیح را بالا آورد: 
 «حاج‌آقا، شما ذکر هم می‌دهید؟» 
 گفتم: 
 «بله!» 
 تسبیح را پایین آورد. چادر سفیدش را ازروی گردن کشید روی سر و گفت: 
 «مردم خیلی حاجت دارند؛ چندتایش را نشان می‌دهید؟» 
 گفتم: 
 «همین قرآنی که با هم خواندیم، ذکر بود. هر روز چند آیه قرآن بخوانید تا بشود ذکرتان.» 
 تسبیح را پایین آورد. گفت: 
 «من ذکر خاص برای حاجات می‌خواستم.» 
 لبخندی زدم و گفتم: 
 «خواهر! خاص‌ترین ذکرها همین قرآن است؛ آن‌قدر بخوان که ذکر خودت را پیدا کنی.» 
 جلسه را ختم کردم. بلند شدم رفتم سمت محراب. سجاده را باز کردم. مهر و تسبیح را مرتب کردم تا آماده شوم برای نماز جماعت. دوتا از دخترها آمدند پیش من. آن‌که چادر گل‌دار سرکرده بود و قدّ بلندی داشت، گفت که دانشجوست و اصرار داشت غیر از روخوانی قرآن، تفسیر و پاسخ به شبهات هم داشته باشیم.

کتاب‌های مشابه







نظرات کاربران

ناموجود
موجود شد باخبرم کن