یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
برچسب ها :
اربعینمعرفی کتاب
کتاب «چای عراقی» اثر محمدرضا شرفی خبوشان، مجموعهای از داستانهای جذاب و دلنشین است که به روایت سفر گروهی و پیاده به کربلا برای اربعین میپردازد. این کتاب بهخوبی توانسته است احساسات و تجربیات شخصی نویسندگان مختلف را در قالب داستانهایی زیبا و معنادار به تصویر بکشد. هر داستان در این مجموعه، ریشه در خاطرهای خاص دارد و خواننده را به دنیای معنوی و فرهنگی پیادهروی اربعین میبرد.
در سالهای اخیر، آثار ادبی متنوعی با موضوع پیادهروی اربعین منتشر شدهاند که هرکدام به نوعی تأثیرگذار بر شناخت این عمل دینی بودهاند. کتاب «چای عراقی» یکی از این آثار است که بهویژه به داستانهای نویسندگان مختلف از سفر به کربلا میپردازد. این مجموعه، برگزیدهای از کارگاه داستان معارف است که تحت مدیریت محمدرضا شرفی خبوشان، نویسنده و برگزیده جایزه جلال، برگزار شده است. داستانهای این کتاب، علاوه بر آثار نویسندگان کارگاه، شامل آثاری از نویسندگانی چون مجید قیصری و ابراهیم اکبری دیزگاه نیز میشود که به غنای ادبی و محتوایی اثر افزوده است. این کتاب با نثر زیبا و روایتهای جذاب، به خواننده این امکان را میدهد که با احساسات و تجربیات عمیق افرادی که در این سفر معنوی شرکت کردهاند، آشنا شود.
چرا باید این کتاب را خواند؟
خواندن کتاب «چای عراقی» به دلیل تنوع داستانها و عمق احساسات موجود در آن، میتواند تجربهای غنی و آموزنده برای خوانندگان به ارمغان آورد. این کتاب نه تنها به بررسی ابعاد معنوی پیادهروی اربعین میپردازد، بلکه به ما یادآوری میکند که این سفر، فراتر از یک عمل دینی، یک تجربه انسانی و فرهنگی است که میتواند به همبستگی و همدلی میان مردم منجر شود. نویسندگان این مجموعه با نثر دلنشین و داستانهای جذاب خود، توانستهاند احساسات عمیق و خاطرات شیرین این سفر را به تصویر بکشند و خواننده را به دنیای معنوی و فرهنگی پیادهروی اربعین نزدیک کنند. این کتاب میتواند به عنوان یک منبع الهامبخش برای کسانی که به دنبال درک عمیقتری از این تجربه هستند، عمل کند.
کتاب «چای عراقی» به تمامی علاقهمندان به ادبیات داستانی و فرهنگ عاشورا پیشنهاد میشود. همچنین، این کتاب میتواند به افرادی که به موضوعات دینی و فرهنگی علاقهمند هستند، به عنوان یک منبع ارزشمند و آموزنده کمک کند. با خواندن این کتاب، هر کسی میتواند به درک عمیقتری از پیادهروی اربعین و تجربیات انسانی مرتبط با آن دست یابد و به تأمل در مورد معنای این سفر بپردازد.
دلش میخواهد بچهاش بمیرد، پارهٔ جگرش بمیرد، کسی که از گوشت و پوست و استخوان خودش است، بمیرد؟ هیچکس. حتی اگر پسرش ناخلف باشد یا دستور خدا باشد، باز هم نمیخواهد. ولی اگر بچهاش فقط پوست و گوشت و استخوان باشد چی؟ اگر این بابا هجده سال تمام روی پنبه این رو و آن رویش کرده باشد و لیشِ کنار دهنش را پاک کرده باشد و غذایش را با پشت قاشق نرم کرده باشد و گذاشته باشد توی دهنش و با انگشت هل داده باشد که برود پایین و روزی سه بار پوشکش را عوض کرده باشد و زخمهایش را پانسمان کرده باشد و مراقب باشد تاولهایش بزرگتر نشود، چی؟ بله، دیگر ته دلش حال و حوصلهای برای زندگی کردن خودش نمیماند، چه برسد که از ته دل بخواهد این گوشت و پوست و استخوان همینطور به زندگی گیاهی یا چه میگویند، نباتیاش ادامه دهد! بله؛ این گوشت و پوست و استخوانِ این گیاه بیخاصیت، صورت یک آدم را دارد. آدم است، بله؛ ریش و سبیل هم دارد، ولی چه فایده؟ یا مدام وق میزند یا وقتی هم جاییش درد نمیکند، به آدم زل میزند. کاش دوتا حرف ب و ا را یاد میگرفت، پشت سر هم میگفت؛ یک بابا ازش میشنیدم و دلم بعد از هجده سال سنگ نمیشد و کم نمیآوردم! تا قبل از دیدن سحر، راضی به مرگش نبودم. ولی چه کنم؟ کم آوردم. اولین باری که توی دلم مرگش را خواستم، به خدا صدتا فحش به خودم دادم. خواستن مرگش توی نظرم معصیت بود، چه برسد که بخواهم خودم باعث مرگش بشوم! کمکم بیشتر پیش آمد که آرزوی مرگش را بکنم. تا جایی که این اواخر، هر روز به خودم میگفتم اگر این موجود نبود، همهچیز بهتر بود. دیگر اسمش را هم توی دلم نمیگفتم؛ نمیگفتم مثلاً اگر اردلان نبود، میگفتم این موجود. وقتی که به انگشتهای مچاله و تن لخت و زخمهای لای پا و کمر و زیر بغلش نگاه میکردم، بدون هیچ حسّ معصیتی توی خودم میگفتم: «کاش این موجود زودتر میمُرد!» این حرف سحر بود که «ببرش». هم من میدانستم، هم سحر که جابهجا کردن اردلان امکان ندارد. اردلان بین دو لایهٔ پوستش کلاژن نداشت. با یک نوازش کوچک، بین دو لایهٔ پوستش از درون اصطکاک ایجاد میشد و این اصطکاک مثل یک قارچ زیر خاک، پوستش را ترک میداد و زیر پوستش رشد میکرد و زخم میشد و آب میافتاد و بو میگرفت. سحر گفت: «بذارش صندلی عقب... یه پتو هم بنداز روش.» فهمیدم که سحر منظورش چیست. اردل قبل از رسیدن به مرز، پر از قارچ میشد و قارچهایش رشد میکردند و آب میانداختند و میترکیدند. اردل قبل از رسیدن به مرز مهران میمُرد. سحر نگفت با هواپیما؛ گفت صندلی عقب، گفت پتو، گفت قبل از مرز. من چرا چیزی نگفتم؟ شاید خانه را یکدفعه بدون اردل تصور کردم؛ بدون بو و عفونت لای درزها و ترکهای دیوار، بدون ضجه و نالهٔ شب تا روز و روز تا شب، بدون خرید باند دویستوپنجاههزارتومانیِ تحریمشدهای که فقط برای دو روزش جواب میداد، بدون سر و کلّه زدن با پرستارهای قهرقهرو و بهانهگیر و فراری، بدون بستری کردنهای دَه - بیستروزه توی بیمارستان. توی خیالم سحر را دیدم بدون اردلان؛ راه رفتن سحر توی خانه، حتی رقصیدن و چرخیدنش وسط هال با لباس ساتن سبز و گل ریز و ساقهای بیرونافتاده و ناخنهای لاکزدهٔ پا و عطر گرم و شیرین و ملس.