یه کتاب خوب میتونه زندگیت رو عوض کنه!
فرصت دارید این کتاب ارزشمند را تهیه کنید!
در صورت تأخیر یا تغییر قیمت در تامین کتاب، اطلاعرسانی خواهد شد.
معرفی کتاب
کتاب تنتن و سندباد «تنتن و سندباد» داستان بلند تخیّلی و هیجانانگیزی است که در آن، درگیری و کشمکشهای خطرناکی بین دو دسته از شخصیتهای اصلی رخ میدهد. تنتن، پروفسور میلو، سوپرمن و تارزان، قهرمانان قصههای مغربزمین، قصد دارند سرزمین قهرمانان قصههای شرقی را فتح کنند تا دنیا کاملاً در تسلط خودشان باشد و نام نشانی از این قهرمانان باقی نماند. اما سندباد، نخودی، پهلوانپنبه و علاءالدین، قهرمانان قصههای مشرقزمین، در مقابل آنها قرار میگیرند تا جلوی نفوذشان را برای تسخیر سرزمینهای شرقی بگیرند. این کتاب برای اولینبار شخصیت داستانهای غربی را در مقابل شخصیتهای داستانی مشرقزمین قرار داده و داستانی جدی را با استفاده از یک جریان نگارشی طنز روایت کرده تا تأثیر بیشتری بر روی قشر سنی نوجوان بگذارد. استقلال، مقاومت و ایستادگی در برابر بیگانگان را با این کتاب به فرزندانتان یاد دهید. کتابی که بارها چاپ شده اما باز هم کم است...
داستان این کتاب ازآنجا آغاز میشود که گروهی از قهرمانهای داستانهای غربی به رهبری تنتن- چهره معروف قصههای غربی که داستانهای آن از اول برای باشکوه جلوه دادن استعمار اروپاییان بهویژه انگلیس منتشر شد- راهی سرزمینهای مشرق زمین میشوند تا بتوانند با آنها بجنگند و شکستشان بدهند. در اینسوی ماجرا قهرمانهای مشرق زمین به رهبری سندباد به مقابله با آنها میروند و درنهایت سندباد ویارانش موفق میشوند که میتوانند آنها را شکست دهند.
ایده جالب نویسنده در نگارش داستانی که در آن قهرمانان غربی و شرقی رودرروی هم قرار میگیرند، بهانهای برای معرفی برخی از قهرمانان فراموششده شرقی است که در طی این سالها بهواسطهٔ هجوم گسترده محصولات قهرمانمحور غرب به ذهن کودکان و نوجوانان کشورهای دیگر، به دست فراموشی سپردهشدهاند. قهرمانان محبوبی همچون سندباد، علیبابا، علاءالدین، غول چراغ جادو، پهلوانپنبه، نخودی و... که زمانی سازنده افسانهها و قصههای شیرین و جذاب مشرق زمین بودند ولی حالا با حضور گسترده و همیشگی تنتن، سوپرمن، تارزان و... دیگر جایی در میان قهرمانان و شخصیتهای محبوب کودکان و نوجوانان مشرق زمین ندارند.
[در این قسمت از داستان تنتن و دوستانش از سوپرمن، یکی دیگر از قهرمانهای خیالی داستانهای غربی کمک میخواهند که او به مبارزه با سندباد ویارانش برود. سوپرمن با یک اسلحه بیهوش کننده به سمت کشتی سندباد پرواز میکند.]
سوپرمن از بالا نگاهی به پایین انداخت: پهلوانپنبه، بیحال و خسته، در حال قدمزدن بود. سوپرمن با دیدن او گفت: «قبل از هر کس باید این آدم تنومند را هدف قرار بدهیم. چون اگر گرفتار او بشوم، مشکل است از دستش جان سالم به درببرم! ازآنگذشته، انگار خیلی خستهوکوفته شده. بعد از مدتی جنگوگریز با دوستان من، حالا چندساعتی استراحت احتیاج دارد.»
این را گفت و با تفنگ [بیهوش کننده] کوچکش از همان بالا بهطرف پهلوانپنبه نشانه رفت. پهلوانپنبه که عطسهاش گرفته بود یکلحظه سرش را بلند کرد تا سرش را رو به آسمان کند که چشمش به همان دکلِ بزرگ کشتی افتاد و سوپرمن را دید. ولی قبل از آنکه بتواند کاری بکند، سوپرمن به طرفش شلیک کرد.
با شلیک بیصدای تفنگِ سوپرمن، پهلوانپنبه بیهوش شد و دورِ خودش چرخی زد و محکم روی زمین افتاد. نسیم ملایمی که میوزید به لباسِ پهلوانپنبه چنگی زد و چندتکه پنبه از آن جدا کرد و با خودش برد.
با زمینخوردن پهلوانپنبه، توجه سرنشینان کشتی به عرشه جلب شد. بعد هم با اشاره سندباد، علیبابا از انبار کشتی بالا آمد.
او تا پهلوانپنبه را کف عرشه دید بالای سرش دوید. بعد نگران شد و چند قدم عقب عقب رفت و نگاهی به اطراف انداخت. احساس کرد، اتفاقی افتاده و خطری، جان افراد کشتی را تهدید میکند؛ اما متوجه نشد که این خطر از کجاست؛ اما ناگهان علیبابا هم چرخی خورد و دور خودش خورد و روی عرشه کشتی پهن شد.
سندباد که از غیبت علیبابا و پهلوانپنبه نگران شده بود رو به نخودی کرد و گفت: «نخودی، برو ببین علیبابا و پهلوانپنبه چکار میکنند.»
نخودی از پله چوبی انبار کشتی بالا رفت و خودش را به عرشه رساند. او تا علیبابا و پهلوانپنبه را در آن وضع دید، دوید و گوشهای پنهان شد. نخودی، از اتفاقی که برای پهلوانپنبه و علیبابا افتاده بود، خیلی تعجب کرد. فهمید که بلایی سر آنها آمده است. ولی چطور، متوجه نشد. با کنجکاوی اطرافش را نگاه میکرد. ناگهان سایهای را دید که روی یکی از بادبانهای کشتی افتاده بود. فهمید که یک نفر بالای دکل است. از تیر کوچکی که کنار دکل بزرگ کشتی بود، بالا رفت. بعد آهستهآهسته خودش را به سوپرمن رساند. سوپرمن بیسیم کوچکی مشغول صحبت بود:
- گوش کن تنتن! تا حالا دو نفرشان را با سلاح مخصوصم بیهوش کردهام. حالا منتظرم تا خود سندباد از توی انبار کشتی بیرون بیاید. چی گفتی؟! بروم توی انبار کشتی؟! من بروم سراغ سندباد؟! نه تنتن، این کار خیلی خطرناک است. وقتی من بهسادگی از همین بالا میتوانم همهشان را بیهوش کنم، چرا خودم را به خطر بیندازم؟ «بسیار خوب... منتظر پیامهای بعدی من باشد. تمام.»
هنوز حرفهای سوپرمن تمام نشده بود که نخودی بهطرف او رفت و یکی از پاهایش را محکم گاز گرفت. سوپرمن فریادی کشید و از روی دکل پایین افتاد. بعد هم بهسرعت بلند شد و بهطرف کشتی تنتن پرواز کرد.
با صدای فریاد سوپرمن، سندباد و علاءالدین از انبار کشتی بیرون آمدند. سندباد قبل از هر کاری، پهلوانپنبه و علیبابا را از روی عرشه بلند کرد و به انبار کشتی برد.
علاءالدین در صندوقی را باز کرد. از داخل آن گلابپاشی برنجی را بیرون آورد و با آن، به سروصورت پهلوانپنبه و علیبابا گلاب پاشید. تا بوی گلاب به مشام آنها خورد، هر دو به هوش آمدند و از جا بلند شدند...
متن یادداشت رهبر انقلاب به شرح زیر است
بسماللهالرّحمنالرّحیم
ـ من هم همین قصّه را همیشه تعریف میکردم! حیف که خیلیها آن را باور نداشتند. حالا خوب شد، شاهد از غیب رسید! راوی این حکایت که خود همه چیز را به چشم خود دیده، حکایت تنتن و سندباد را چاپ کرده است. حالا دیگر کار من آسان شد! همین بس است که نسخهٔ این کتاب را به همهٔ بچهها بدهم....